🔞❌⭕❌⭕❌🔞 پربازدیدترین وبلاگ پارسی براساس آمار جهانی سئو . موضوع داستان کوتاه و عرصه نویسندگی و اهالی قلم دلنوشته دلنویس رمان عاشقانه داستان کوتاه و بلند داستانک نقد و بررسی محتوای آموزشی.... ✅❌❎⭕✳📛🈯️㊙️ آموزش نویسندگی

آموزش نویسندگی
داستان کوتاه، بلند رمان مجازی 
لینک های ویژه سال اخیر
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]

      روایت یک اپیزود از کتابی بقلم ؛    شین براری      


برچسب‌ها: داستان عبدالله کنث, کنث, کنس, کنص
ادامه مطلب را در اینجا دهید
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]


نامه ای به رنگ برف ها

به یاد آن روزهای بارانی، زیر چتر تو کنار جوی باریک آب. 
به یاد آن روزهای برفی، در آغوش تو با شالی بلند. 
یادم آمد که چه می گفتی. از آرزوها و رویاها، آنچه که دیدیم و بر آن لبخند زدیم. حتی ساعتش را به ذهنمان سپردیم. نیمه شب یا سپیده دم. 
فرقی نداشت که کجا باشد و کی باشد. کنار تو بودن همه چیزش بود. 
و تو دستانم را گرفتی و تا ته کوچه لحظه ها بردی. قصه تازه ای بود عشق من و تو، آن لحظه که ما شدیم. 
گفتم نگرانم از آینده و تو ساکت به دوردست ها نگاه کردی. حدس زدم که مرا می بینی که پیر شده ام و عصا به دست. 
شاید هم خودت را دیدی که سیگار بر لب از کنج دیوار خانه ما برای همیشه رفتی. 
شمع سوخت و خاموش شد. 
ساعت را که نگاه کردم از نیمه گذشته بود. دلم آتش گرفت و دود کرد. شعله اش را پایین کشیدم تا مبادا زندگی مان را خاکستر کند.
و در غفلت و بی خبری خوابم برد. 
وقتی آمدی دیگر دیر شده بود و سفره مان سرد بود و خالی. 
همانند دلم که به یکباره شکست و بی حس شد. کاش آن لحظه بودی و بیدارش می کردی تا به اغماء نرود. 
افسوس که دیر آمدنت مرا در خودم کشت. 
از آن پس کوچه دل تنگت شد و من فراموش تو. 
رفتی و روزهاست که گوشه دیوار کهنه باغ سیب، نگاهم به راه است تا دوباره برگردی. 
اما نیامدی و مرا با خاطرات شیرینم در تلخی ام رها کردی. 
به یادت می مانم تا تو هم به یادم بمانی ...

بهاریار  


برچسب‌ها: شهروز براری صیقلانی, شهروزبراری, شهروز براری, داستان کوتاه جدید رایگان
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]

[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]

به نام تاری 

داستان شماره یک ، باران. عاشقانه های حلق آویز

 

 

.......

 


برچسب‌ها: باران, داستان کوتاه, داستان شماره یک, شهروز براری صیقلانی
ادامه مطلب را در اینجا دهید
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]

 

(پریسا نجم روشن)

داستان کوتاه نویسنده: پریسا نجم روشن


اپیزود یک     

ترا روی کاغذ ها جامیگذارم و میروم ،مثل زنِ جوان موخرمایی، که  چند ساعت پیش، بی آنکه بیدارت کند با چمدانی در دست از این خانه رفت.

اما قبل از رفتن باید همه چیز را بنویسم. کاغذ های سیاه شده را کنار میزنم و روی کاغذ سپید می نویسم

:” اولِ مرداد ماهِ هزارو سیصدو.قو. ”

دلم بهم میخورد،از پشت میز بلند میشوم، گویی چیزی از درونم کنده میشود.شیر آب را می چرخانم ،آبِ سردو تازه را به صورت میزنم،نگاهی به آینه ی بالا ی دستشویی می اندازم ،دختری رنگ پریده با مو های مشکی، درون آینه ،به من خیره شده است ، به سختی میشناسمش، سرم گیج می رود،دستم را به دیوار تکیه میدهم .

صدای زنگ ساعت ،سکوت خانه را میشکند، مي بينمت، روي كاناپه ي آجري رنگ بخواب رفته یی با يازدهمین زنگِ ساعت بلند ميشوی ومثل همان سالها  به سراغ پاكت سيگارت ميروی،نه، تا جایی که درخاطرم هست ، آن روزها هنوز عادت نداشتی، ناشتا سیگار بِکِشَی، پس به طرف آشپزخانه ميروی و زيرِ كتري را روشن ميكنی و تا جوش آمدن آب ،سری به دستشويي میزنی.کنار آیینه می ایستم و نگاهت میکنم دستانت را از آب پُر میکنی و به صورتت میزنی ، دستی به ته ریش ات میکشی، بی حوصله تر از آنی که صورتت را اصلاح کنی ، چشمانِ بادامی پف آلودات، از بدخوابی شب پیش خبر میدهد.نگاهت میکنم و زیر لب از خودم میپرسم

:هنوز هم دوستش داری؟

سوتِ کتری بلند میشود، شیرِ آب را می بندی وبه آشپزخانه برمیگردی، ،مثل همان سالها دوست داری خودت چای دم کنی،همان صبح هایی که قبل از بیدار شدنم ،بلند میشدی و بی صدا صبحانه را آماده میکردی، عطر‍‍ِ چای، خانه را پرُ ميكند.

با لیوانِ چای به کنار کاناپه میروی و یک نخ سیگار مور قهوه ای روشن میکنی .یادم هست قبل از تحريم سيگارهایِ آمريكايی – مالبرو قرمز مي كشيدی و من عاشقِ بُویش بودم –میخواهم  کنارت روی کاناپه بنشینم ،اما می ترسم بوی سیگار دوباره حالم را بهم بزند، این تهوع ،این روزهاست هر لحظه با من است ،این روزها ترا و عشق ترا بالا می آورم ،بهتر است به اتاق برگردم شاید بتوانم کمی بنویسم ، قبل از رفتن ،نگاهت میکنم _هنوز هم پس از این همه سال ،دل کندن از تو برایم سخت است_حلقه های دود چهره ات را می پوشاند،به سیگارت پُک میزنی و روي كاناپه لم می دهی وبه صفحه ی تلويزيون كه يا از ديشب اصلاً خاموش نشده يا هنگام بيدار شدن از خواب ، بلافاصله، آنرا روشن كرده ای ،‌خيره ميشوی ،‌كه در آن ساعاتِ روز ، اخبار ورزشی نشان ميدهد يا بازپخش بازی فوتبالِ شبِ قبل– راستی امروز چند شنبه است؟ اگر پنج شنبه باشد از کار خبری نیست ،البته برای تو هر روز این دو سالِ گذشته یا پنج شنبه بوده است یا جمعه. از آشپزخانه فاصله میگيرم وبه طرف اتاق میروم ، در‍ِ نيمه باز‍ِ اتاقِ سمتِ چپی را باز میكنم ،بویِ تندِ سيگار و عطرِ مردانه كه از لباس هایِ تَلنبار شده در گوشه ی اتاق بلند میشود،به مشامم می رسد، پلیور ارغوانی ات هم اینجاست ، آخرين روزي كه ديدمت تنت كرده بودی،آن روزِبهاری را خوب بخاطر دارم، موهايت ،‌كوتاهِ كوتاه بود،یادم هست گفته بودم:چقدر مویِ كوتاه به تو مي آيد و تو خندیده بودی.

سَرم گیج میرود به طرف میز میروم و روی صندلی کنارِ میز مینشینم ، ناخودآگاه ،نگاهم به وسایل روی میز می افتد، کنار کاغذهایِ من،لب تابِ نقره يی رنگِ كاركرده يی،روی میز  نشسته .خسته به نظر می رسد، لب تاپ نقره يی،دوستِ مشتركِ  ما،من وتو، که دیگرخیلی وقت است،”ما” نیستیم.چه خوب تمام حرف هایمان را به یاد دارد،تمام روزهای ِ خوبِ مرداد ماه.

در كنارش زير سيگاریي پُر از ته سيگار و خاكستر ، وچند كتاب كه از مدتها پيش بسته مانده و چند قابِ دی وی دی . روي ديوار پُر از عكس است مي توانم ببينمت،‌ اين عكسها ، شبيه مستنداتِ تاريخي اند ، كه تو را در سالهاي مختلف زندگيت گزارش مي كنند، شروع اين تاريخ دوران دانشجويي توست ،شروع كارهايِ دانشجويي ات ، همکلاسی ها، مي توانم تك تك دوستانت را ،‌در اين عكس ها پيدا كنم ، دوستاني كه هنوز ، يكي ،‌دو نفر از آنها ،‌كنارت هستند _ البته وقتي پول داری ،‌ يا مشغول انجامِ كارِ پُر منفعتي هستی –تنها یک چیز اینجا کم است ، یکی از همکلاسی ها که همیشه کنارت بود،چرا عکسش را پیدا نمیکنم؟همان دخترِجوانِ موخرمایی ،که عاشقت شد.عکس اش را چرا کنار باقی عکس ها نمی بینم؟ پیدایش نمیکنم ،شاید دوباره گُمش کرده ای؟

پایین تر چند تا عكس دیگرهم هست، مثل عكس هاي پشت صحنه ، پشتِ صحنه یِ فیلم هایت. چقدر جوان بودی، مغرور و کله شق_ اين قيافه جدي را كه به خودت مي گيري ،خيلي بامزه مي شوی شبيه كارگردانهاي بزرگ،اما فقط شبيه كارگردانهاي بزرگ،مثل فيلمهایت كه فقط اسمشان شبيه،فيلمهايِ بزرگِ تاريخ سينماست _سَرم سنگین میشود، به پشتی صندلی تکیه میدهم و چشمهایم را می بندم. از خودم می پرسم :”‌من اینجا چه میکنم،من که سالها پیش از این خانه رفته ام. اما حالا من؟ دوباره ؟در اتاقِ تو؟ اتاقي كه مثل تو ، فقط گذشته دارد و حال و آينده برایش مُرده.

وقتی به این خانه آمدم ، تو تنها بودی. اما من همیشه حضور کسی را حس می کنم. تو حرفی نمی زنی اما صدای پاهایش را می شنوم. عطر نفس های زنِ جوانِ موخرمایی، در تار و پود این خانه  جا مانده است .در همه ی خوابهای من ،ما سه نفربودیم. .صدای زنگ ساعت در خانه می پیچید ، به ساعت روی دیوار نگاه میکنم عقربه ها ، شروع مي كنند به عقبگرد:‌ يازده ، ده ، نه ‌و روي عدد هشت مي ايستند، چند ساعت قبل از بيدار شدن تو.در ِ اتاق سمت راست باز می شود،می بینمش، زنِ جوانِ موخرمايي را ،که روي تختِ دو نفره چوبي غلت می زند ، زنِ جوان مو خرمایی ،همان دخترِجوانی که عکسش روی دیوار نبود.دوباره ، سه نفر شدیم،مثلِ خواب های من.





اپیزود دوم 

غَلتي مي زنم ،‌جاي خالي و سَردت را زیر دستانم  حس مي كنم ، مثل بيشتر شب ها رویِ كاناپه، جلوي  تلويزيون خوابیده یی.  صداي تيك تيك ساعتِ كنار تختم را مي شنوم ، به ساعت نگاه مي كنم ، ساعت ۸ صبحِ ، پنج شنبه اول مرداد ماه سال هزار و قو است. از شمردن ، روزها و سالها‌، خسته شده ام ،‌ از این خانه ، از این شهر رشت خیس خسته شده ام،شهری  که روزی ،شهر رویاهایم بود ، اما هجوم ابر هایش حالا دارد خفه ام می کند. هفت سالِ پيش با تو به این شهر شیک پوش و روشنفکر آمدم .در يك روز تابستاني مثلِ امروز .یادت هست ؟ آن روز هم باران می آمد. 

اولين روزِ زندگي مشتركِ ما؟ تو همه چیز را از یاد برده ایی ،حتي سالگردِ ازدواجمان را .بلند مي شوم،دربِ حمام را باز مي كنم و به داخل حمام ميروم ، قطره هاي سَرد آب ، روي  موهای خرمایی رنگم می ریزند. اتفاقاتِ تمام اين هفت سالِ گذشته ، از جلوي چشمانم عبور مي كنند آن روزها گمان مي كردم ، خوشبخت ترين زن دنيا هستم، اما حالا خودم را گُم کرده ام ،دختر جوان موخرمایی ،که عاشق توبود وهفت سالِ پیش ،دست در دست تو پا به این شهر عجیب و این محله ی ضرب ، با اهالی نجیب ، و این خانه گذاشت . همه چيز عوض شده است ، ‌سالهاست که برای هم حرفي نداریم ، اگر گاهی هم این سکوت می شکند، بلافاصله دعوایمان ميشود ،‌خودم را غرقِ كاركرده ام تا شاید زمان همه چیز را به حالت اولش برگرداند،اما دورتر شدیم. نه،عزیزم. گلایه نمی کنم. تو تمام تلاشت را کردی. هفت سال ،ُتمامِ تلاشت را  كردی تا نااميدم نكنی  ،‌از كارم ، از زندگي ، حتی از خودت. بغض تمام این سالها در گلویم می شکند.بي اختيار، قطره هاي اشك روي صورتم ردِ گرمي برجای مي گذارندو می گذرند، ‌شير آب را مي بندم و به طرف كمد داخل حمام مي روم ، حوله یِ تني صورتي رنگمم را بر مي دارم و تنم مي كنم ، از حمام بيرون مي آيم  روبروي ميز آرايش مي نشينم ،‌ به عكس خودم در آينه نگاه می کنم .کنارم نشسته یی و موهای خرمایی رنگم را شانه مي كنی ، تمام خاطراتمان در دلِ آينه زنده مي شود. بی اختیار دستم به شيشهِ عطرِ خالي روي ميز مي خورد و زمين مي افتد، شانه را كنار مي گذارم ، شيشه خالي عطر را از زمين بر مي دارم، اين اولين هديه يي بود كه به من دادی ، ‌درش را باز  مي كنم اما ، دیگر هيچ بویی  ندارد ،‌ از دربِ نيمه باز اتاق ، نگاهت مي كنم ، هنوز خوابی. به دستانم نگاه می کنم ،به حلقه ی طلایی ام، مثلِ حلقه ی مردانه در دستانِ تو.تنها نشانی که از هفت سال زندگی مشترک هنوز نگه داشته ایم.هفت سال!” هميشه شنيده بودم كه عدد هفت ،‌ عدد مقدسي ست،‌اما،‌حالا، در هفتمين سالِ زندگیِ مشتركِ ما،نه قداستي هست نه عشقی.اين زندگي بيشتر از هر چيز نيازمندِ يك شهامت است.يكي از ما‌ ، بايد شهامت اين راپیدا کند که ‌اين حلقه را از انگشتش جدا كند ،‌ شايد اين طلسم هفت ساله ، بشكند.سرمایی در تنم می پیچد حوله را به خود می پیچم و كشوي لباسها یم را باز مي كنم.لباسِ زير،ساده ایِ سپید، يك بلوزِ صورتي و شلوار لي روشن،حوله را روی تخت می گذارم ولباس هایم را بر تن میکنم،موهایم را كه هنوز نمداراست ، پشت سرم جمع مي كنم ، بليط و پاسپورتم رابر مي دارم، نگاهي به ساعت دقيق حركت مي اندازم

:‌”مقصد :‌فرانکفورت، ساعت پرواز : ۱۰صبح پنج شنبه ،‌ اول مرداد ،‌ هزاروسيصد و قو .. “‌

مانتوي خردلي رنگم را از داخل كمد بر مي دارم و تنم مي كنم ، با يك شالِ طرح دار زرد ،‌ نگاهی به چمدانِ کنار میز می اندازم ،همه چیز برای رفتن آماده است، بليط و پاسپورت را داخل كيف دستي ام مي گذارم ، در حاليكه كيف دستي و چمدانم را به همراه دارم از اتاق بيرون ميایم،‌ هنوز روي كاناپه خوابی،‌ خوشحالم كه مجبور نيستیم خداحافظي كنیم. از امروز، هر كدام از ما به راه خود می رود من با چمدانم ،‌ به سوي آينده و توبا حسرت هایت به سوي گذشته.

مي توانم ، امروز ، فردا وفرداهایت راتصور كنم ،‌كه بي خيالِ من رو به روي تلويزيون نشسته یی و تيم مورد علاقه ات سپیدرود را تشويق مي كنی، نگاهم را از تو میگیرم، چمدان را داخل راهرو مي گذارم و كفشهايِ پاشنه کوتاهِ قهوه یی ام  را مي پوشم، دلم می خواهد یکبار دیگر برگردم و به خانه نگاهی بیاندازم تا طبق عادت مطمئن شوم همه چیز مرتب است، اما وقتی من در این خانه نباشم دیگر چه اهمیتی دارد که همه چیز مرتب است یا نه؟




اپیزود سه

 

برف می بارد ، موهای مشکی ام بلند شده است ،حالا ماههاست که زنِ مو خرمایی از این خانه رفته است و دربِ اتاقِ سمت راست بسته مانده . تو هرگزبه آن اتاق نمی روی.اما خوب می دانم که زنِ مو خرمایی را از یاد نبرده یی ، یک نخ سیگار باریک و بلند مور ِ روشن می کنی و من به زنِ مو خرمایی می اندیشم.او رفته بود روزی که من به این خانه آمدم .آن شبِ گرم ِ تابستانی را چه خوب به یاد می آورم. شبی که دختری با موهایِ مشکی ، مهمان لحظه هایت شد. یک دوست قدیمی ، تنها رفیقی که برایت مانده بود.تنها رفیقی که وقتی زمین خوردی نخندید و دستت را گرفت.آن شب را چه خوب به خاطر دارم.جشنِ کوچکی برپاشده بود دراین خانه .یادت هست؟ وقتی که دیدمت غمِ عجیبی در چشمانت بود. چشمانی که همیشه دوستشان داشتم . که همه چیزت را یک باره از دست داده بودی. کاری که همه ی زندگی ات بود و همسرت،زن مو خرمای، که ترکت کرده بود.وقتی که آمدم تنها بودی. تنهایی ات را  نفس می کشیدم در جای جای این خانه . آمده بودم رفیق قدیمی ام را ببینم و بروم اما.ماندنی شدم

رشت همچون عروسی سفید تن کرده ، برف می بارد ، روزهای زندگی ما مثل همین فصل های زیبا چه زود می گذرد و من هنوز این صفحات ِ آخر را تمام نکرده ام.اینجا سرد است ، سردرد ،سردردهایِ کِشدار امانم را بُریده است. کاغذ ها را رها می کنم.دنبال شیشه داروها می گردم باید اینجا باشد،اما نیست.

کسی دستش را روی زنگ می گذارد و می فشارد. نگاهت می کنم. تو منتظر کسی نیستی. ماه هاست که کسی به این خانه نیامده است به طرفت می آیم  کنار ِپنجره ، نگاه میکنم زنِ جوانِ موخرمایی،پشتِ در است،او بی خبر بازگشته است باچمدانی در دست. نگاهم میکنی و به سیگارت پک می زنی. منتظرم چیزی بگویی و از این برزخ نجاتم دهی.اما تو سکوت می کنی.چیزی مرا از این لحظه جدا میکند.میان حال و اینده معلق میشوم. صدایی در گوشم فردای این خانه را پیش گویی میکند.فردایی بدونِ من.

صدایی در درونم میگوید : زن موخرمایی، آمده است که بماند.آمده است تا همه چیز را از من بگیرد . صدای تپشِ قلب کوچکی را می شنوم.او تنها نیست. نبضِ ضعیفی  که میزند در درون او قلبِ کوچکِ نوزادی که در شکم دارد.نوزادِ به دنیا نیامده اش بهانه یی ست که او را به این خانه کشانده است… کودکی که حالا  با او نفس میکشد… او آمده است تا همه چیز را از من بگیرد… از این فکر به خود می لرزم…نگاهت میکنم شاید مرا در آغوش بگیری و از این کابوس نجاتم دهی…شاید بوسه های گرمت مرا به رویاهای عاشقانه یی که باهم ساخته بودیم برگرداند و از این کابوس نجاتم دهد… منتظرم تا شاید حرفی بزنی،چیزی بگویی ، بخواهی که بمانم،منی که دیگر تنها یک رفیقِ قدیمی نیستم و منی که زندگی ام با تو گره خورده است،از تهِ دل تنها یک آرزو دارم که حمایتم کنی،اما، تو بی حرکت ایستاده یی و به سیگارت پک می زنی ،صدایِ زنگِ در، دوباره  به صدا در می آید…… نگاهم را از تو می گیرم، تودر تردید هایت می مانی و من تصمیم میگیرم ، در را باز میکنم و از پله ها سمت پشت بام بالا میروم.. دکمه را فشار می دهی، صدای درب آهنی_درب ِورودی اصلی ساختمان_  تیرِ خلاصی ست برایِ من   

                                .زنِ موخرمایی یکی یکی پله ها را پشت سر میگذارد… ازپله ها بالا می روم، تو به سیگارت پک می زنی، زنِ موخرمایی  هم از پله ها بالا میآید،به طبقه اول می رسد،من طبقه ی چهارم را پشت سر میگذارم،به طبقه ی دوم میرسد،من طبقه ی پنجم را پشت سر میگذارم، به طبقه سوم می رسد،نزدیک دربِ واحد پانزده، من دربِ  پشت بام را باز می کنم.

چمدان را از دستِ زنِ جوانِ موخرمایی  میگیری، لبخندی که خودت هم باورش نمی کنی تحویلش می دهی ، زن وارد خانه اش میشود،تو کنار در می مانی و به بالای  پله ها نگاه می کنی، دنبال ردِ مبهمی از ردِ پای ِمن که بر پله ها باقی مانده است….نگاه می کنم ،زنی شبیه من، با موهای بلند مشکی روی لبه ی پشت بام، چون درختی در سکوت ایستاده است،چشمانش بسته، دستانش باز، شبیه زنی تکیه داده برصلیبِ خویش….

زنِ جوانِ مو خرمایی صدایت میکند، وارد خانه میشوی و درب را می بندی…زنِ مو مشکی از لبه ی بام آرام خود را به دستِ باد می سپارد و سقوط میکند…

حالا پس از سالها هنوز هم زنِ مو خرمایی با دختر کوچکت در همان خانه، طبقه ی سوم واحدِ پانزده زندگی می کند، دختری با چشمانی شبیه چشمان ِتو                                                               

  و من سالهاست که از این خانه رفته ام اما..از یاد نبرده ام.. کفش هایم را روی پشت بام جا گذاشتم و ترا روی کاغذ ها… روزی شاید دخترکِ کوچکت که چشمانش شبیه چشمان توست، نوشته هایم را بخواند یا کفش هایم راکه روی  پشتِ بام جامانده است، پیدا کند.


بازنشر (شهروز براری صیقلانی) 


 


برچسب‌ها: داستان 21, پریسا نجم روشن, موی خرمایی, داستان کوتاه
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]
 

 

معرفی کتاب

معرفی کتاب 


 فراتر از جنون 


 نوشته سید مرتضی امیری 


نشر خودنویس


                              پلی که ساخته نشد           

                                 حسن فریدی           


برچسب‌ها: معرفی کتاب, سید مرتضی امیری, پلی که ساخته نشد, حسن فریدی
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]

هفت طرح عجیب “نیکولا تسلا” که هرگز ساخته نشدند!

توسط

 تحریریه‌ی بیگ بنگ

 -

۱۴۰۰/۰۴/۱۹

1

بیگ بنگ: امروز ۱۰ جولای ۲۰۲۱ برابر با صد و شصت و پنجمین سالروز تولد نیکولا تسلا یکی از مشهورترین چهره‌های ماندگار علم ، مخترع، فیزیکدان، مهندس و یکی از پیشگامان اکتشافات مهندسی برق به شمار می‌رود. در این گزارش به معرفی هفت طرح عجیب و غریب از “نیکولا تسلا” از دستگاه موج جزر و مدی مصنوعی گرفته تا یک دوربین که از افکار افراد عکس می‌گیرد، می‌پردازیم که تاکنون پا به دنیای واقعیت نگذاشته‌اند.

 

fedcee zبه گزارش بیگ بنگ به نقل از ایسنا، “نیکولا تسلا” یکی از بزرگترین مخترعان تاریخ است که با کارهایش زندگی نسل‌های بعد از خود را در جهان برای همیشه تغییر داد. وی صاحب بیش از ۲۷۰ حق اختراع ثبت شده در ۲۷ کشور دنیا از جمله ۱۱۲ اختراع در ایالات متحده است که به حق، جایگاه خود را در تاریخ تثبیت کرده است. با این حال، همۀ طرح‎های تسلا به تولید نرسیده‌اند. اکنون ما به سراغ هفت مورد از عجیب‌ترین طرح‌های تسلا رفته‌ایم که هرگز ساخته نشده‌اند.

۱. انتقال دهنده بی‌سیم انرژی

نیکولا تسلا به عنوان کسی که کاملاً با برق مرتبط بود، تعجب آور نیست که بسیاری از اختراعاتش در زمینه تولید و انتقال برق باشد. آنچه بسیاری از مردم نمی‌دانند این است که تسلا سعی کرد برجی بسازد که برق را از طریق هوا منتقل کند. وی حتی از “جی.پی مورگان” سرمایه‌دار آمریکایی برای تأمین مالی این برج موسوم به “برج واردن‌کلیف”(Wardenclyffe Tower) در ساحل شمالی “لانگ آیلند” کمک گرفت و امیدوار بود بتواند آن را برای انتقال برق به شهر نیویورک سازگار کند.

Tesla and tower.jpg.x qمورگان از زیر هزینه این طرح انتقال برق شانه خالی کرد و از تأمین بودجه بقیه پروژه خودداری کرد و تسلا مجبور شد آن را رها کند و سرانجام این برج را یک دهه بعد در سال ۱۹۱۷ از بین برد.

۲. کشتی‌های هوایی مافوق صوت با پشتیبانی از برج‌های برق بی‌سیم زمینی

وقتی همین چند سال پیش فناوری شارژ بی‌سیم معرفی شد، یک فناوری انقلابی به نظر می‌رسید. این در حالی است که اگر نیکولا تسلا امروز زنده بود ما را بابت این خوشحالی ملامت می‌کرد، چرا که وی در سال ۱۹۱۹ ایده یک کشتی هوایی مافوق صوت را در سر می‌پروراند که کاملاً از طریق انتقال بی‌سیم برق از برج های زمینی تأمین نیرو شود و بتواند در ارتفاع ۱۲ کیلومتری از سطح زمین و با سرعت ۱۶۰۰ کیلومتر در ساعت پرواز کند. وی می‌خواست با ساخت این کشتی هوایی سفر از نیویورک به لندن را به کمتر از چهار ساعت برساند.

future tesla wireless power transmitter۳. نیروهای دریایی قابل کنترل از راه دور

در حالی که تسلا بیشتر به خاطر کار با برق مشهور است، این تنها حوزه‌ای نیست که او در آن کار می‌کرد. یکی دیگر از زمینه‌های اصلی کار تسلا، فناوری‌های نظامی بود. وی مانند “آلفرد نوبل” معتقد بود که بهترین راه برای جلوگیری از جنگ این است که درگیری در آن کاملاً بیهوده باشد و یا برای شرکت کنندگان در آن آنقدر فاجعه بار باشد که هیچ کس آنقدر دیوانگی به خرج ندهد که یک جنگ را شروع کند یا در آن درگیر شود.

pjimageتسلا با توجه به این موضوع، قایق کوچکی را اختراع کرد که می‌توانست با سیگنال‌های رادیویی و به صورت کاملا کنترل از راه دور شروع به حرکت کند و متوقف و هدایت شود. وی امیدوار بود که با چنین فناوری‌هایی انسان‌ها را از معادله جنگ حذف کند.

۴. دوربین ذهن

یکی از عجیب‌ترین ایده‌های تسلا این بود که بتوان از افکار اشخاص عکس گرفت. او در سال ۱۹۳۳ به خبرنگاران گفت: در سال ۱۸۹۳ در حالی که به تحقیقات خاصی مشغول بودم، متقاعد شدم که یک تصویر مشخص در اندیشه آدمی باید یک تصویر متناظر در شبکیه چشم ایجاد کند که ممکن است بتوان آن را با یک دستگاه مناسب خواند و از افکار خود عکس بگیریم. اگر این درست باشد که هر فکر یک تصویر را در شبکیه منعکس می‌کند، می‌توان از آن عکس گرفت و سپس از روش‌های معمول موجود برای ظاهر کردن آن استفاده کرد.

وی افزود: اگر این کار با موفقیت انجام شود، اشیای تصور شده توسط یک شخص در هنگام شکل‌گیری به وضوح روی یک صفحه نمایش منعکس می‌شوند و از این طریق می‌توان فکر هر فردی را خواند. بنابراین ذهن ما واقعاً مانند کتاب‌های باز خواهد بود. بدیهی است که هنوز مشخص نیست که فرآیندهای تفکر در ذهن انسان چگونه کار می‌کنند، اما در مورد مکانیسم بیولوژیکی اندیشه و شعور انسان اطلاعات زیادی وجود دارد که نمی‌توان به طور قطع گفت که تسلا در اشتباه بوده است.

۵. ماشین زلزله

تسلا در سال ۱۸۹۳ حق اختراع یک لرزش‌ساز مکانیکی را ثبت کرد که با بخار کار می‌کرد و می‌توانست از ارتعاشات آن برای تولید برق استفاده کند. همانطور که بعدها تسلا به خبرنگاران گفت، در حالی که این دستگاه را برای انجام یک آزمایش کالیبره می‌کرد، این دستگاه آزمایشگاه وی را در شهر نیویورک چنان لرزاند که تقریبا در حال تخریب همه ساختمان بود.

Tesla Earthquakeوی گفت: ناگهان تمام ماشین آلات سنگین موجود در آزمایشگاه به اطراف به پرواز درآمدند. من یک چکش به دست گرفتم و این دستگاه را شکستم. اگر چند دقیقه دیگر به فعالیت خود ادامه می‌داد، ساختمان روی سرمان خراب شده بود. همه بیرون ساختمان در خیابان جمع شده بودند و سپس پلیس و آمبولانس‌ها رسیدند. به دستیارانم گفتم چیزی نگویند. ما به پلیس گفتیم حتما زمین‌لرزه بوده است. این تنها چیزی است که آنها در مورد این حادثه می‌دانند.

این دستگاه مرموز، الهام بخش تسلا برای ساخت یک لرزش‌ساز تله ژئودینامیکی شد که در واقع یک ماشین زلزله بود و می‌توانست به دانشمندان برای کشف خصوصیات زمین شناسی زمین و به مهندسان و محققان برای یافتن ذخایر سنگ‌های معدنی و فلزات در زیر زمین کمک کند. تسلا هرگز موفق به ساخت ماشین زلزله خود نشد، اما دانشمندان و مهندسان امروزی از همان اصل استفاده می‌کنند تا دقیقاً همان کاری را انجام دهند که تسلا آن را در تصور خود داشت.

۶. امواج جزر و مدی مصنوعی

تسلا در طول زندگی خود ساخت سلاح‌هایی آنچنان مخرب را در ذهن داشت که اگر ساخته شده و مورد استفاده قرار می‌گرفتند، از نظر قدرت ویرانگری با بمب اتم قابلیت رقابت داشتند. یکی از این سلاح‌ها موج جزر و مدی مصنوعی بود که به اعتقاد تسلا آخرین دفاع در برابر ناوگان دریایی دشمن بود. امید تسلا این بود که بزرگترین سلاح دریایی را بسازد تا کشورها دیگر اقدام به ساخت ناوگان جنگی نکنند و شرکت در هر جنگی برایشان بی‌فایده باشد.

Pros and Cons of Tidal Energyتسلا برای انجام این کار ساخت دستگاهی موسوم به “تله‌اوتوماتونز”(telautomatons) را تصور کرد که می‌تواند چندین تن ماده منفجره را در نزدیکی نیروی دریایی دشمن منفجر کند. تسلا محاسبه کرد که حباب گاز حاصل از این انفجار، امواج جزر و مدی با ارتفاع بیش از ۳۰ متر تولید می‌کند که برای از بین بردن بزرگترین ارتش‌هایی دریایی نیز کافی است.

۷. پرتوی مرگ

هفتمین اختراع عجیب نیکولا تسلا دستگاهی به نام “پرتوی مرگ” یا همانطور که تسلا آن را صدا می‌کرد، “پرتوی صلح” است. تسلا معتقد بود که با سرعت بخشیدن به ایزوتوپ‌های جیوه تا ۴۸ برابر سرعت صوت، پرتویی تولید می‌شود که انرژی کافی را برای از بین بردن تمامی ارتش‌ها از فاصله دور تولید می‌کند و فقط انحنای سطح زمین بود که می‌توانست آن را محدود کند.

soviet ground based laser finalتسلا ظاهراً در سال‌های قبل از مرگش سعی در فروش این ایده به چندین دولت از جمله ایالات متحده داشت، اما اتحاد جماهیر شوروی تنها کشوری بود که آزمایش آن را انجام داد و هرگز نتیجه‌ای را که تسلا انتظار داشت، به بار نیاورد


برچسب‌ها: نیکولا تسلا, nicola tessla, تسلا, اختراعات عجیب
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]


برچسب‌ها: شین صیقلانی
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]

روایتی حقیقی و جالب از رسم روزگار   بی وفایی،  قلب شکسته،  اه غصه،   پنجره ی باز،  بخت گره خورده،   و.....


برچسب‌ها: شهروز براری صیقلانی, شین براری, شهروز صیقلانی
ادامه مطلب را در اینجا دهید
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]

بدایه نویسی ..... 

 از شهروز براری صیقلانی بدون / بدون پیرنگ . دلنویس خیس. / نام مطلب ؛ شرح حال ....


  

 

 

 

 

 


 


برچسب‌ها: شرح حال, شهروز براری صیقلانی, داستان کوتاه زیبا, روح اثیری
ادامه مطلب را در اینجا دهید
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]

 

بررسی موفقیت در نویسندگی ، از زاویه ی شخصیت شناختی نویسنده .    

مقاله از شهروز براری صیقلانی

مجله ادبی ویرگول _ رشت خزان1392 .      اصول روانشناختی نویسنده 

و  تاثیرش در موفقیت اثر.   شهروز براری صیقلانی .   

_____________________________آموزش نویسندگی _______________________________________________________

سوزان سانتاک از اواسط دهه شصت میلادی مطرح شد،  و به خطا نرفته‎ایم اگر او را یکی از مهمترین و موثرترین مفسران فرهنگ و ادبیات و هنر معاصر به حساب بیاوریم. سانتاک در امریکا به دنیا آمد و درهمین کشور نیز رشد کرده و به تحصیل پرداخت،  اما به شدت شیفته فرهنگ اروپایی به‎ویژه همزمان با دوره مدرنیسم داشت.  سانتاک موضعی انتقادی نسبت به رویکرد تاویلی در ادبیات و هنر داشت و از ستایشگران رولان بارت و دیدگاه‎های او بود. سانتاک نیز همانند بارت به نوشتن مقالات کوتاه و برخوردار از استواری رساله‎های آکادمیک بود. نوشته زیر یکی از آثار او در حوزه ادبیات به حساب می‎آید که در آن از اصول نخستین برای نوشتن و نویسنده شدن سخن گفته است، البته آن اصولی که سانتاک مد نظر دارد متفاوت با آن اصولی است که مبتنی بر استفاده از عناصرداستان نویسی عنوان می شود.

***

نخستین اصول برای نویسنده شدن

اوایل قرن هجدهم یکی از طرفداران پروپا قرص عرصه ادبیات در باره ادبیات گفته بود: «عظمت شخصیت های یک داستان، از ریشه دار بودن نویسنده شان نشأت می گیرد.»

به نظرم تا همین چندسال پیش هم می شد روی این نکته بحث کرد برای اینکه او به یک پدیده تازه اشاره کرده بود؛ البته به نظرم این عظمت به شخصیت های ماندگار مربوط می شود. بارهاو بارها بحث اصول و موازین نویسندگی رامطرح کرده اند؛چندی پیش در حین یک مصاحبه به جواب این سؤال مبهم رسیدم و گفتم: به کلمه ها عشق بورزید آنها را پس و پیش کنید و حواستان به همه چیز باشد. بعداز این ماجرا اصول دیگری همچون جدی باشید!یعنی هر چیزی به جز ادا و اصول و مسخره بازی . خوشحال باشید که بعد از داستایوفسکی و چخوف به دنیا آمده اید و می توانید از آنهاتأثیر بگیرید.» به نظرم اصول و قواعد نویسندگی تمامی ندارد و تا هر جا که بخواهید می شود به آن افزود. هر نویسنده توانایی می تواند با تکیه بر بازی و تکنیک های زبانی دنیای منحصر به فردی را خلق کند و دیگران را هم به این دنیا راه دهد، اما دراین میان توجه به اجتماع از اهمیت بیشتری برخوردار است. کافی است نگاهی به نام های ماندگار بیندازید : همه نویسندگانی که دست روی مسائل اجتماعی می گذارند برای همیشه در یاد می مانند. قطعاً اولین مسأله برای یک نویسنده خوب شدن؛ خوب نوشتن است؛ و منظورم نویسنده ای است که برای فروش و پولدار شدن نمی نویسد. در عرصه ادبیات و نویسندگی ، به نظرم نویسنده کسی است که پیش تر شبیه اش را نداشتیم یعنی نتوان او را جزو هیچ دار و دسته ای دانست و همین نکته یعنی ادبیات اصیل و ماندگار. به نظرم ادبیات یعنی آگاهی ؛ حتی اگر پایین ترین درجه آگاهی را در نظر بگیریم. رمان نویس کسی است که به تمام راه و چاههای پیچیده نوشتن وارد است؛ پیچیدگی در روابط خانوادگی ، اجتماعی و …

در زندگی امروز، که ترکیبی از تمام فرهنگهاست ؛ همه چیز روبه سادگی می رود و دراین میان تفکر و عقل که ریشه درگذشته های دور دارد هنوز هم در ادبیات نهفته است. با وجود سهل گیری و ساده پسندی این روزها اما هنوز هم پیچیدگی در داستان برای ما خالی از جذابیت نیست و همین سبب می شود که ادبیات نقشی انکارناپذیر در بالابردن شعور انسانی داشته باشد. ادبیات یکی از اصلی ترین شیوه های حس مسؤولیت داشتن است  البته در هر دو مورد جامعه و خود ادبیات به یک اندازه نقش دارد.

 

 

 

 او افزود. هر نویسنده توانایی می تواند با تکیه بر بازی و تکنیک های زبانی دنیای منحصر به فردی را خلق کند و دیگران را هم به این دنیا راه دهد، اما دراین میان توجه به اجتماع از اهمیت بیشتری برخوردار است. کافی است نگاهی به نام های ماندگار بیندازید : همه نویسندگانی که دست روی مسائل اجتماعی می گذارند برای همیشه در یاد می مانند. قطعاً اولین مسأله برای یک نویسنده خوب شدن؛ خوب نوشتن است؛ و منظورم نویسنده ای است که برای فروش و پولدار شدن نمی نویسد. در عرصه ادبیات و نویسندگی ، به نظرم نویسنده کسی است که پیش تر شبیه اش را نداشتیم یعنی نتوان او را جزو هیچ دار و دسته ای دانست و همین نکته یعنی ادبیات اصیل و ماندگار. به نظرم ادبیات یعنی آگاهی ؛ حتی اگر پایین ترین درجه آگاهی را در نظر بگیریم. رمان نویس کسی است که به تمام راه و چاههای پیچیده نوشتن وارد است؛ پیچیدگی در روابط خانوادگی ، اجتماعی و …

در زندگی امروز، که ترکیبی از تمام فرهنگهاست ؛ همه چیز روبه سادگی می رود و دراین میان تفکر و عقل که ریشه درگذشته های دور دارد هنوز هم در ادبیات نهفته است. با وجود سهل گیری و ساده پسندی این روزها اما هنوز هم پیچیدگی در داستان برای ما خالی از جذابیت نیست و همین سبب می شود که ادبیات نقشی انکارناپذیر در بالابردن شعور انسانی داشته باشد. ادبیات یکی از اصلی ترین شیوه های حس مسؤولیت داشتن است  البته در هر دو مورد جامعه و خود ادبیات به یک اندازه نقش دارد.

منظورم از ادبیات در این جا، ادبیات به معنای واقعی است: داستانی که نماینده ارزشهای برتر یک جامعه است و ادبیاتی که می تواند از این ارزشها دفاع کند؛ مقصودم از جامعه هم؛ جامعه ای که نویسنده در آن حق دارد دست روی واقعیت های اجتماعی بگذارد و حداقل به غایب بزرگ یعنی عدالت اجتماعی اشاره کند و از این حق طبیعی دفاع کند. به هرحال نویسنده داستان و فیلمنامه باید پایبند به اخلاق باشد. به نظرم نویسنده پایبند به ادبیات کسی است که به معضلات اخلاقی یک جامعه نظری بیندازد: در باره خوب و بد، هنجار و ناهنجار و عادلانه و غیرعادلانه توجه به همه اینها یعنی یک نویسنده بودن. نویسنده واقعی با تمام این موارد برخوردی عمل گرایانه دارد. او داستان می نویسد، روایت می کند و در داستانش شکل های مختلف یک زندگی را تصویر می کند و به همین طریق حس عام انسانی را در ما برمی انگیزد. نویسنده تخیل ما را به کار می اندازد و از سویی با داستانهایشان حس همدلی را در ما برمی انگیزد و شاید هم آن را بهبود ببخشد. آنها با داستانهایشان ما را برای قضاوت های اخلاقی پرورش می دهند. وقتی از نویسنده به عنوان یک راوی یاد می کنم، منظورم به فرم هم هست یعنی: شروع، اوج داستان و پایان بندی . هر نویسنده ای داستان های زیادی دارد که روایت کند، اما نقل این داستانها ، در یک زمان؛ امکان ندارد. او می داندکه باید یک داستان را انتخاب کند؛ مهم ترین و اساسی ترین اش و این به هنر او برمی گردد. به این که بداند در آن برهه زمانی کدام یک از این روایتها بهتر به دل خواننده می نشیند.

«داستان های زیادی برای نوشتن وجود دارد»: این صدایی است که راوی یکی از داستانهایم در اولین سطور به زبان می آورد. به راستی داستانهای زیادی برای روایت وجود دارد؛ داستانهایی که نویسنده دوست دارد همه آنها را بنویسد و انتخاب یکی از آنها برای نوشتن خیلی سخت است. نوشتن یک داستان درست مثل این است که شما بگویید این داستان همان داستان با اهمیتی است که می خواستم بنویسم و به همین ترتیب ذهن نویسنده از آن پراکندگی عجیب و غریب بیرون می آید و همه چیز در یک خط متوالی قرار می گیرد ، انگار تمام تخیل او بسیج می شود که تنها همین یک داستان را بنویسد. برای اینکه تبدیل به یک نویسنده اخلاق گرا شویم ، باید به همه زوایای یک زندگی نگاه کنیم و در موقع قضاوت با پررویی اعلام کنیم که چه چیزی بد است و چه چیزی خوب . همچنین باید ارزشگذاری هم کرد و به خواننده گفت که کدام یک بهتر از دیگری است و همه اینها باید همراه با اعتماد به نفس باشد. همه اینها به معنای نظم دادن به همه حرفهایی است که نویسنده می خواهد به مخاطب اش بگوید و به بهای نادیده گرفتن بقیه اتفاقاتی است که در اطراف نویسنده رخ می دهد. به نظرم حقیقت قضاوت اخلاقی بستگی به ظرفیت ما نسبت به واکنش هایمان دارد و در این ظرفیت خواسته و ناخواسته محدودیت هایی وجود دارد؛ گرچه راهی جز پذیرفتن اش نداریم ؛ اما می توانیم این ظرفیت را کم کم توسعه بدهیم. اما می توان شروع این تفکر و فروتنی را تسلیم درمقابل اندیشه دانست: اندیشه ای قدرتمند که همه چیز در آن تکرار می شود و در حالی که فقدان ظرفیت اخلاقی از پذیرش آن سر باز می زند و این کاستی شامل اندیشه نویسنده رمان هم می شود. به جرأت می توان گفت این آگاهی بیشتر شامل شاعران می شود؛ زیرا که آنها قصد قصه گویی ندارند. فرناندو پسوای بزرگ در «کتاب آشفتگی» می نویسد: «فهمیده ام که همیشه در یک زمان حس و حواسم پیش دوساله است. شاید بقیه هم تا حدی مثل من باشند… اما در مورد من استثنایی وجود دارد… هردوساله هایی که من در آن واحد در فکرشان هستم به یک اندازه درخشان هستند و این همان نکته ای است که خلاقیت را در من می آفریند و زندگی من را تبدیل به یک تراژدی کرده است و از سویی ظاهر خنده داری به آن می بخشد.» هرکدام از ما تا اندازه ای دارای این خصوصیات هستیم و از وضعیتی مشابه فرناندو پسوا برخورداریم و اگر این مسأله در درازمدت اتفاق بیفتد طبعاً دشوار می شود. برای مردم عادی خیلی طبیعی است که بخواهند ذهن شان را از پیچیدگی برهانند و ذهن شان را به یک سمت و سو سوق بدهند؛ و بیشتر به مسائلی فکر کنند که هنوز تجربه اش نکرده اند. به نظرم انکار و این ساماندهی ذهنی از آن جایی ناشی می شود که ما می خواهیم ظرفیت بی انتهای شرارت در انسان را بپوشانیم. همه ما می دانیم که در وجود هر آدمی بخش هایی وجود دارد که فکر کردن به آنها لذت بخش است و آزاردهنده نیست؛ به اموری که روایت نیستند و همه اینها بحث می شود در آن واحد چندین و چندماجرا در ذهن بگذرد . چرامردم همدیگر را فریب می دهند؟ چرا می کشند و چرا آدم های بی گناه دائم در رنجند ؟ همه اینها مسائلی است که یک انسان در آن واحد به آن فکر می کنند؟

بهتراست این مسأله را با زبان روان تری مطرح کنیم: اصلاً چرا شر در همه جا وجود ندارد؟ یا اینکه چرا بدی در بعضی جاها هست و در همه جا نیست؟ و چه کار باید کنیم موقعی که بدی گریبان خود ما را هنوز نگرفته است؟ وقتی که این بدی ها به جز ما گریبان همه را گرفته است. خبر زلزله ای که در سالهای ۱۷۰۰ میلادی در لیسبون آمد و همه جا را با خاک یکسان کرد بسیاری را خوشحال کرد (البته به نظرم گمان نمی کنم همه افراد در برابر این واقعه رفتار یکسانی از خودنشان داد باشند) همان موقع پادشاه فرانسه از اینکه نمی توان در برابر فجایع طبیعی کاری کرد ، عصبانی شده بود و گفت: «لیسبون با خاک یکسان شده است و ما در پاریس در حال رقص و آواز هستیم». می توان گفت این روزها با این همه نسل کشی که در اطراف ما اتفاق افتاده است ؛ دیگر بی تفاوتی نسبت به فجایع زیاد هم جای تعجب ندارد. من می توانم به جرأت بگویم در حال حاضر ما با ولتر پادشاه فرانسه فرقی نداریم؛ اما دو قرن و اندی پیش از این همه تمایز، شگفت زده شده بود و ما هم از این تناقض در یک زمان در دو مکان متفاوت شگفت زده می شویم. شاید این بخشی از سرنوشت انسان است که از حوادث ناگوار و خوشایند در آن واحد در دو مکان متفاوت رنج ببرد. ما این جا در امنیت کامل زندگی می کنیم ؛ هرشب با شکم سیر می خوابیم و بعد ممکن است چند دقیقه بعد در یک عملیات انتحاری چندین هزار نفر در نجف و سودان تکه تکه شوند.

رمان‎نویس‎ها همیشه در سفرند، یعنی اینکه در زمان واحدی تمام وقایع جهان را از نظر بگذرانند بی اینکه آسیبی ببینند. و این شروع پاسخ به حوادث ناخوشایند است که بگویی : این یعنی همدردی . شاید کمی غیرعادی باشد که همیشه به دنیای بزرگ فکر کنیم. به اتفاقات ریز و درشت

 و متفاوت. اما تنها علت اینکه جهان به داستان نیاز دارد همین بزرگ کردن دنیاست.

از شهروز براری صیقلانی 

______________________________________________________________________________

بازنشر توسط سعید محسنی مقدم 


برچسب‌ها: اصول نویسندگی, شهروز براری صیقلانی, آموزش نویسندگی خلاق, رمان نویسی
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]

خاک وطن

 

این چند سالی که کانادا بودم خدا میدونه چقدر دلم واس ایران و رهامیر تنگ شده بود

همچنین خانواده گرامی

وسایلمو جمع میکنم و از هواپیما میزنم بیرون

ساکمو برمیدارم و همونجور از پله برقی ها میام پایین

با خودم فک کردم گفتم 

هعیییی

الان امیر 23 سالشه و رهام 28 سال

آهنگ ایرانی اصلم تازه اومده بود بیرون

تو همین فکرا بودم که مردی داد زد : خانوم کجا میری برسونمت

تاکسی بود

مرسی خودم‌ ماشین دارم...

سوار ماشین شدم و در و بستم

میخاستم کمربندمو بزنم که پیش خودم گفتم ول کن لباسامو تازه اتو کردم چروک میشه

میخاستم کمربندمو بزنم که پیش خودم گفتم ول کن لباسامو تازه اتو کردم چروک میشه

دستم رفت سمت ظبط که یاد امیر افتادم

عشق دست نیافتنیم...

هییییی

چقدر دلم‌ براش تنگ شده بود

الهی ملورین فدای چشای قهوه ایت بشه

با این فکرا به خودم نهیب زدم هر چه زودتر باید یه بلیط کنسرت برای شهرمون یعنی گرگان جور میکردم که برم رهامیر و ببینم چون با این وضع دلتنگیم تو خونه کپک میزدم

به خودم اومدم دیدم دم کوچمونم که کمی فکر کردم گفتم : پارکینگ نمیرم چون سر و صدا میاد نمیخام مطلع بشن  ...

راستی من قرار بود خانوادمو سورپرایز کنم چون از اومدنم خبر ندارن

یعنی انقدر بدجنسم من پس ماشینو دم کوچه پارک میکنم

از ماشین پیاده میشم و دزدگیر و میزنم، به سمت خونه میرم . دستمو روی دوربین آیفون میذارم که منو نبینن 

زنگ و میزنم بابام جواب میده :

-بلـــــــه؟!

در حالیکه صدامو عوض میکنم میگم: 

-ننه شبه جمعه ای نذری نداری ؟ بچه هام تو خونه تو نون شبشون موندن!

-خانم اول دستتون و بردارید، بعدشم الان دوشنبه اس، شبه جمعه کجا بود، حالتون خوبه؟ 

در حالیه سعی میکنم خندمو کنترل کنم جواب میدم : 

-مادر دیگه ما فقیر فقرا تقویممون کجا بود ، معطل نکن، کمک میکنی یا نه؟!

بابا با صدای مستاصل جواب میده 

-چند لحظه صبر کنید الان میام.

در با صدا تیکی باز میشه منم جَلدی میرم تو حیاط که چیزی کم از باغ نداره پشت یکی از درختا قایم میشم، از دووور هیکل بابا با نایلونی بزرگ دیده میشه که داره میاد سمت در، میره سمت در و میگه :

-خانوم ،  کجایی پس؟!

همونجور که داره برمیگرده میپرم پشت 

سرش و با صدای بلندی میگم

-پــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــخ!!!!

بابا هول میکنه و سریع برمیگرده ] با چشمای گشاد شده از تعجب دستشو رو قلبش میذاره، بعد از چند لحظه در و سریع میبنده میاد سمتم منم می دوم اونم در حالیکه پلاستیک تو هوا میچرخونه با لحن لاتی میگه:-یَک _دَماری از روزگار تو فِنچولک در بیارم مــــــــن، حالا منو میترسونی؟ وایســـــــــــا!!! 

جیغ میکشم و همونجور میدوم سمت خونه ماشالا باغ هم واسه خودش جاده ایه مگه تموم میشه؟ با جیغ و داد ما عباس آقا و اکرم خانوم که با زندگی میکنن و عباس آقا باغبونمونه سراسیمه میان بیرون .

عباس آقا میگه : آقا بهرام اتفاقی افتاده؟

بابا در حال دوییدن بالاخره مانتومو میگیره و میکشه سمت خودش و منو تو بغلش پرت میکنه در حالیکه نفس نفس میزنه میگه

-نه عباس آقا خیالتون راحت باز این دختر کوچولوی من آتیش سوزونده.

عباس آقا و اکرم خانوم میخندن سری تکون میدن و مرن سمت خونشن که ته باغه

بابا منو محکم بغلش میگیره و با یک حرکت منو از زمین بلند میکنه منم با خنده و جیغ دست و پا میزنم ولی فایده نداری که نداره.

بابا با خنده میگه

 

-حالا توه فسقل میخوای منو بترسونی؟ آره؟ باشه... خودت خواستی.

 

بعد منم که همونجور تو بغلش بودم و میبره سمت خونه با جیغ و داد های من مامان وحشت زده از اتاقش میپره بیرون میگه

-چی شده بهرام صدای کیه؟؟

بعد با دید خنده های ما خیالش راحت میشه و رو به من میگه

-آتیش پاره باز چه آتیشی سوزوندی؟ کله خونه رو رو سرتون گذاشتین. حالا که گیره بابات افتادی حسابت با کرام الکاتبینه.ب

عد هم بی توجه میره سمت اتاقش

بابا هم از پله های خونه بالا میره

بزارین از خونمون بگم ...

 

ادامه در ....

http://raiygan98roman.blogfa.com

&

http://www.kafe98ketab2020.blogfa.com

 

 

 

 

 

 

 

 

[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]

  تمام کوچه رو گذاشته بود روی سرش از بس داد و شیون و فریاد میکشید ، همسایه ها ته بن بست اجنان تجمع کرده بودن و از لای درب چوبی و زهوار در رفته ی خانه ی وارثی سرک میکشیدن ، رفتم نزدیک من سومین نسل از خانواده ی صیقلانی ام که بعنوان تنها وارث دو تا خانه ی ته بن بست اجنان در ایران و رشت حضور داره ، چون تمام وارثین دهه ها ست که ترک دیار کردند و قصد بازگشتی هم ندارند ، پدرمم ک فوت شده و حالا من یه جوان هجده ساله ام که دو تا خانه ی وارثی رو اجاره میدم معمولا برای تشخیص خانه های به هم چسبیده که هر کدام دارای سندی شش دونگ و جداگانه هستند از واژه ی خانه درخت بید ،برای خانه ای که صد و شصت متر زیربنا دارد و بی نهایت قدیمی ساخت و سنتی ست استفاده میکنیم و به خانه ی دیگر که دیوار حیاط شان مشترک است میگوییم خونه کوچیک. درحالی که خونه کوچیک صد و چهل متر مربع زیربنا و چندین اتاق تو در تو و آب انبار ، زیر خانه ، ایوانی بلند ، با ستون های قدیمی چوبی ، و یک حوض گرد با فواره ی آبی که بشکل مجسمه ی یک فرشته در وسطش قرار دارد. البته از گفتن کلمه ی فرشته خنده ام گرفته ، چون بی شک ان فرشته عزراییل میتواند باشد ، از بس که چهره ی عجیب و مبهمی دارد ، بگذریم...

 صدای جیغ و شیون از خانه ی درخت بید بگوش میرسید که سالهاست خانم کوکبی مستاجرش است. رفتم تا دم درب ، همسایه ها با دیدنم کنار کشیدن ، خودمم کمی گیجم که چه اتفاقی در حال وقوع است ، اما صدای شیون را براحتی میشناسم چون صدای خانم کوکبی زنگ خاص خودش را دارد...

رفتم و یالله گفتم ، 

دختر کوکبی آمنه که پایش لنگ است گفت ؛ 

کیه؟

_صیقلانی ام، شهروز 

وااای خاک عالم، مامان بس کن دیگه جیغ نکش اقای صیقلانی اومده

*کی اومده؟ 

اقای صیقلانی اومده 

*آمنه جان اقای صیقلانی ک چند ساله فوت کرده... چطور اومده اینجااا؟

نه مامان ن ن، پسر اقای صیقلانی ، شهروز خوشگله اومده 

من سرم را انداختم پایین و نگاهم را قلاف کردم تا چشمم به نامحرم نیفتد ، رفتم توی حیاط لبه ی حوض. نشستم ،در حالی که روی به درخت بید و با سری پایین خیره به ماهی قرمز درون حوضچه ام که شاد و سرخوش عرض و طول حوض مستطیلی و بزرگ را شنا میکند ، سپس پرسیدم

چیه؟ چی شده ؟ یکی بهم یه چیزی بگه .. آمنه خانم، مادرت چرا جیغ میزنه؟ 

آمنه گفت؛ قراره بمیره 

یهو ناقافل از لبه ی حوض پاشدم و برگشتم سمت ایوان خونه ، پرسیدم

چی؟ این چه حرفیه؟ عیبه امنه خانم ، ناسلامتی مادرته هااا

خانم کوکبی با اه و ناله در حالی که پاهاش دراز بود و دخترش دستو پاهاش رو ماساژ میداد بهم گفت؛ 

شهروووز جان ، راست میگه ، امشب دارم میمیرم . آخه چرااا؟ خدای من چرااا؟ 

یهو درب باز شد ، بی بی خاتون اومد داخل ، بی بی پیر و گیس سفیده کوچه ست ، و بیش از حد انتظار برام احترام قايله ، بی بی دکتر آورده

دکتر بعد معاینه گفت؛ 

اینکه چیزیش نیست!... خیلی هم حالش خوبه ، هم فشارش خوبه ، هم ضربان قلبش ، همه چیزش ایده آل هست.

دکتر لحظه ی ترک خانه به یکباره بی انکه کسی صدایش کرده باشه ، از جایش پرید و برگشت گفت؛  

بله؟ جانم؟ چی فرمودید؟ و راه افتاد تمام طول حیاط خانه رو پیمود تا دم درب انبار به آرامی قدم های اهسته و پیوسته ای برداشت ، طوری گردنش را متمایل به درب انبار کج کرده بود و سرش را به مفهوم تایید تکان میداد که گویی در حال همکلامی با شخصی ست . ...  

من نگاهم به نگاه بی بی گره ی کوری خورد ، یه نگاه به انبار ته حیاط انداختیم و به دکتر خیره ماندیم که با درب نیمه باز انباری مشغول حرف زدن است...

بی بی پرسید ؛ مگه کی توی انباره اقا شهروز؟

_،نمیدونم بی بی خاتون ، منم پیش پای شما اومدم 

دکتر حرفايش تمام شد و سریع از انتهای باغ کوچک ته خانه به جلوی ایوان رسید و از کنار خانم کوکبی به حالت عجیبی رد شد ، و بجای آنکه خط مستقیمی از ته حیاط تا جلوی درب را بپیماید ، مسیرش را طوری انحنا داد که گویی چیزی سر راهش قرار دارد و ما قادر به دیدنش نیستیم... آمنه که کمی شیرین میزند و بعبارتی کارهای نسنجیده را به سرحد کمال رسانیده با یک سینی و لیوان های شربت بسیار از پستوی خانه ظاهر شد ، با پایی مریض و قدم های لنگ لنگان ، نیمی از شربت ها درون سینی سرریز شده بود ، رو به اقای دکتر گفت

ا وای تشریف داشتید حالا ، تازه براتون شربت اوردم 

دکتر نگاهم نکرد و با لحن مخصوصی که ویژه ی پزشکان بی اعصاب است گفت

نه. ممنون جانم ، میل ندارم ، لطفا بهشون بگید جلوی مادرتون رو خلوت کنن تا اکسیژن بهشون برسه ، خدا نگهدار...

 

باز من و بی بی خاتون نگاهی به یکدیگر و سپس به خانم کوکبی انداختیم ، اما حتی یک مگس هم دور و برش نیست ، پس چرا دکتر چنین حرفی زد؟ 

 

از همه بدتر ، آمنه بود که خودش یک به یک شربت ها را سر میکشید و با چیز نامعلومی اختلاط میکرد ، گویی داست پیغام دکتر را میرساند ، 

دکتر بی خداحافظی و هراسان امد توی کوچه و لحظه ای پشتش رو نگاه کرد ، و چشم در چشم من شد ، ترس و شوکه شدگی از نگاهش معلوم بود...  ترس توی نگاهش موج میزد ، رودخانه ای از وحشت و ابهام از چشمش همراه سیر پی.سته ی نگاهش جاری میشد ، پیش می اومد ، طغیان میکرد و به نگاهم گره میخورد

با بی بی خاتون تا وسط بن بست و خانه ی درخت پیر انجیر همقدم شدم ، بی بی پرسید

شهروز خوشگله ، تو نمیخای چیزی رو بهم بگی؟ 

_چه چیزی بی بی خاتون؟

نمیدونم ، اما تو زیادی میفهمی ، پس بگو ببینم چه خبره؟ 

_ بی بی چجوری بگم بهتون ، یه چیزایی هست ولی ..... 

ولی چی؟

_ولی خودمم مطمين نیستم. پریروز که اومده بودم اینجا تا کرایه خونه رو بگیرم ، رفتم روی ایوان نشستم ، کوکبی برام چای اورد ، بعد وسط حرفاش ، یهو مادر و دختر ، همزمان از جاشون بلند میشدن و دست به سینه یه چیزایی میگفتن ، منم به حدی جا خورده بودم که الکی از جام بلند میشدم و دست به سینه وامیستادم.... از بس هول شده بودم که استکان چای رو موقع خداحافظی با خودم برداشتم اوردم بیرون ، دوباره برگشتم و از لای درب بازه کوچه ، استکان رو گذاشتم توی حیاط.... بی بی چرا جیغ میزنه کوکبی؟

  والاااا. میگه که اونها بهش گفتند که امشب میمیره ، 

_ اونها؟؟ اونا دیگه کی هستند؟ 

والا منم نمیدونم چرا کوکبی سر پیری خول شده. ... 

_ راستی بی بی خاتون ، کوکبی دیروز تعریف کرد که یه روز صبح از خواب پاشده و دیده کف دست امنه رو نیمه شب حنا گذاشتند... و آمنه هم یه نعلبکی اورد و کلید کرد ک روح اقای صیقلانی رو احضار کنه ، ولی من از خجالت اب سدم ، چون معلوم بود ک اینکاره نیست... 

و پا شدم اومدم

شهروز امروز و الان چرا اومده بودی اینجا؟ 

والا میخواستم بهش بگم که وامش در اومد و یک میلیون واریز شد و من هم یک میلیون رو چون کارت عابرش پیش بود براش از خودپرداز گرفتم و الان توی جیبمه. اینااا. اما دیدم شرایط مناسب نیست دیگه نگفتم بهش... اصلا دروغ چرااا ، بی بی پاک یادم رفته بود که چرا اومدم اینجا. تا بخوام بهش بگم...


 

اون شب خانم کوکبی مرد.  فوت شد. در ساعت سه و نیم شب.  


 

یک میلیون خرج کفن و دفنش شد.



 

تمام حکایت عین حقیقته. روحش شاد مرحومه ربابه دونده پادو ، ملقب به خانم سادات محمدی. 

یادش گرامی . 

 


برچسب‌ها: واقعی ولی عجیب
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]

RASHT RASHT RASHT is the. Est . RASHT is the best.

دل رو حتی اگه بخشش هم کنی ، میشه یک بخش. چون فقط یک حرفِ صدا دار وسطش هست. اونم ِ _ِ عشقه. عشقه. عشقه.    عشقه و عشق.  پس 

        همیشه عاشق باشید ، ولی توی تصمیم گیری هاتون ، احساسی مطلق نباشید ، بلکه نسبی باشید ، یعنی هم عقل و بعد در کنارش احساس. 

شاید بگید اینا که گفتن نداره ، همه میدونند ، اما.    اونایی هم هستند که مث من دو قطبی و دچار اختلال هستن ، اگر در نوجوانی یکی بهم چنین نصیحتی میکرد ، الان زندگیم فرق داشت.    شهروز براری صیقلانی .  

 

[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]

 

 

به نام خالق هستی...

 

/شهروز براری صیقلانی/ بازنشر آزاد . 

روش سوم: (چطور کتاب غیر داستانی بنویسیم)

گام اول: موضوعی را انتخاب کنید که یا می‌شناسید یا می‌خواهید درباره‌ی آن بدانید

کتاب غیرداستانی شما می‌تواند حاوی اطلاعاتی درباره مکانی باشد که شاید خواننده بخواهد روزی تعطیلاتش را در آنجا بگذراند، یا به طور کلی، اطلاعاتی درباره‌ی یک مکان باشد. می‌تواند درباره‌ی جامعه‌ی امروز، یک رهبر معاصر یا تاریخی، یا درباره‌ی فردی باشد که مورد علاقه‌ی شما است. تنها هشدار در حیطه‌ی کتاب غیرداستانی این است که مطالب آن واقعی باشد. در واقع، کتاب غیرداستانی، محتوایی دارد (اغلب در قالب داستان) که خالق آن، با حسن نیت، مسؤلیت درستی یا صحت وقایع، افراد و اطلاعات ارائه شده در آن را بر عهده می‌گیرد.

 

 

گام دوم: تحقیق کنید

هر متخصصی زمانی مبتدی بوده است، اما برای یک متخصص هم، حداقل یک موضوع جدید برای یادگیری وجود دارد. هرگز نمی‌توانید درباره‌ی یک موضوع، بیش از حد بدانید. هر گاه مشکلی دارید یا به بن‌بست رسیده‌اید، یکی از این سه راه را برای حل مشکل انتخاب کنید:

از اینترنت استفاده کنید. به کمک اینترنت، زمان اندکی برای محدود کردن حوزه‌ی تحقیق لازم است، اما اجازه دهید موتورهای جستجوگر به شما در تحقیق، یاری برسانند. فقط مقاله‌های اصلی را دنبال نکنید، مقاله‌های فهرست شده در بخش مرجع را هم در نظر بگیرید. در تالارهای گفتگو (فروم‌های اینترنتی) یا جاهای دیگر، سوالات خود را مطرح کنید تا شاید کسی شما را راهنمایی کند.

کتاب غیرداستانی دیگری را که مرتبط یا درباره‌ی موضوع تحقیق‌تان است، بخوانید. شاید نویسندگان دیگر از زوایای مختلفی به موضوع نگاه کنند و اطلاعاتی داشته باشند که شما از آنها بی‌خبر باشید. شما می‌توانید پیش از قرار دادن اطلاعات به دست آمده در داستان‌، از یک منبع مستقل، صحت آنها را جویا شوید.

از یک متخصص کمک بگیرید. احتمالا درباره‌ی موضوعی که شما از آن می‌نویسید، متخصصی وجود دارد که آن را مثل کف دست بشناسد. دنبال این متخصصان بگردید، برای وقت آنها احترام قائل شوید و از آنها بپرسید که آیا اطلاعات منحصربفرد و جالبی درباره‌ی موضوع شما در دست دارند.

دایره‌المعارف بخوانید. بله. کار کسالت‌باری است، اما یک نفر باید این کار را انجام دهد و آن یک نفر شما هستید که باید تمام اطلاعات لازم را برای کتاب‌تان جمع‌آوری کنید.

گام سوم: به صفحه‌آرایی و ساختار ظاهری کتاب اهمیت بدهید

صفحه‌آرایی شامل اندازه‌ی صفحه، حاشیه، قلم‌های مورد استفاده، پاورقی، عنوان فصل‌ها، تصاویر و غیره می‌شود. کتاب‌هایی که شانس چاپ شدن را از دست می‌دهند، صفحه‌آرایی ضعیفی دارند. برای مثال، مکان‌های خوب برای صید ماهی و سواحل خوب برای تعطیلات را در یک فصل مشترک قرار ندهید. برای اطلاعات بیشتر در این باره می‌توانید با یک صفحه‌آرا، ویراستار یا ناشر مشورت کنید.

گام چهارم: جزئیات توصیفی زیاد و جذابی را به داستان اضافه کنید

هیچکس تمایلی به خواندن کتاب‌های کسل‌کننده ندارد. کتاب‌های خوب با جزئیات رنگ آراسته کنید                           

 

 

​​​​​   


برچسب‌ها: آموزش فن نویسندگی, شهروزبراری صیقلانی, شین صیقلانی, شهروز براری
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]

ایده برای نوشتن رمان  .  مدرس ارشد دانشکده تربیت معلم _  

 آموزش نوشتن رمان_  توسط شهروز براری صیقلانی . داستان نویسی خلاق.  رمان و ایده های آن 

چگونه کتاب بنویسیم؟ قدم های ساده . به زبان ساده چگونه نویسنده ی یک اثر موفق باشیم؟  ایده زایی . 





به نام خالق هستی...

 شهروز براری صیقلانی نویسنده و مدرس رسمی دانشکده پردیس امام علی ع. 

روش چهارم:چگونه یک داستان تخیلی بنویسیم.

________________________________________________________________________________________________________

گام اول: تا می‌توانید داستان‌های تخیلی بخوانید.

اگر قصد نوشتنِ یک داستان خیالی حماسی را دارید، خواندن داستان‌هایی از این ژانر، ایده‌ی خوبی است. حاصلِ تلاش برای نوشتن در ژانری که هرگز کتابی درباره‌اش نخوانده‌اید، یک اثر پیش‌پاافتاده خواهد شد و بدون‌شک، خوانندگانِ مشتاق این ژانر متوجه فقدان توانایی شما خواهند شد

برخی از نویسندگان مشهورِ ژانر تخیلی عبارتند از: سی. اِس. لوئیس، تی. اِیچ. وایت، فریتس لایبِر، جِی.آر.آر. تالکین، سوزانا کلار و کِلی لینک.از کتابدارِ کتابخانه‌ یا کتاب‌فروشی محل‌تان بخواهید تا تعدادی رمان تخیلی معروف کلاسیک را برای مبتدیانِ این ژانر به شما معرفی کند.

________________________________________________________________________________________________________

گام دوم: تصمیم بگیرید داستان شما شامل چه عناصر جادویی خواهد بود

تمام داستان‌های تخیلی شامل عناصر جادویی نمی‌شوند، اما آن داستان‌هایی که این عناصر را در خود دارند، با نظم به قلمروی جادو پا می‌گذارند. جادو به ‌نوعی منطق و روش نیاز دارد و باید برای خوانندگان روشن و غیرمبهم باشد.

برای عناصر جادویی به طور کامل برنامه‌‌ریزی کنید. به این بیاندیشید که آیا این عناصر به توضیح یا تفسیر نیاز دارند تا برای خوانندگان منطقی برسند و اینکه این عناصر در دنیای شما چه «قوانین» یا محدودیت‌هایی دارند.اگر داستان شما در یک جامعه‌ی تاریخی اتفاق می‌افتد (یا در یک جامعه‌ی خیالی بر اساس برخی فرهنگ‌های تاریخی واقعی)، حتما درباره‌ی آن جامعه یا فرهنگ تحقیق کنید تا نوشته‌هایتان از صحت و صداقت برخوردار باشد.

________________________________________________________________________________________________________

گام سوم: خوانندگان خود را در اوایل داستان تور کنید

‌‌جلب توجه خواننده از آغاز، برای هر داستانی مهم است، به‌ویژه اگر داستان تخیلی باشد. خوانندگان علاقه‌مند به این ژانر تمایل دارند وقتی که برای خواندن می‌گذارند، ارزشش را داشته باشد، درنتیجه ناکامی در جلب توجه خوانندگان در آغاز داستان ممکن است سبب از دست رفتن علاقه‌ی آنها شود.

لازم نیست جذابیت‌های داستان را مثل بمب در ابتدای داستان منفجر کنید. باوجوداین، حداقل باید به نکات هیجان‌انگیز و جالبی که در راه است، اشاره کنید.لازم است به نکات هیجان‌انگیز و جالبی که در ابتدای داستان وعده‌شان را دادید، عمل کنید، پس زیر قولتان نزنید.

________________________________________________________________________________________________________

گام چهارم: پیش از پدیدار شدن حوادث داستان، شخصیت‌های اصلی خود را معرفی کنید

بسیاری از نویسندگان ژانر تخیلی، داستان‌شان را صحنه‌های نبرد شروع می‌کنند. بااینکه این رویکرد می‌تواند هیجان‌انگیز باشد و برخی از خصوصیات خاصِ شخصیت‌های اصلی را فاش کند، واقعیت این است که خوانندگان متوجه نمی‌شوند آن شخصیت‌ها که هستند یا چرا مرگ آنها (یا پیروزیشان) معنادار است.

وجود صحنه‌‌‌ی نبرد در آغاز داستان بد نیست، اما بدانید که ممکن است برای خوانندگان جالب نباشد.اگر تصمیم گرفته‌اید داستان را با یک صحنه‌ی دراماتیک شروع کنید، یک یا دو پاراگراف بعد از آن صحنه فاصله بگیرید تا شخصیت‌ها در ذهن خواننده بنشینند.هنگام معرفی شخصیت‌ها، نام آنها را به کار ببرید. سعی نکنید با به کار بردن «ضمایر» مرموزانه عمل کنید، چون ممکن است خواننده علاقه‌اش را از دست بدهد.

________________________________________________________________________________________________________

گام پنجم: از میل شدید به نوشتن همه‌ی جزئیات و توضیحات اجتناب کنید

جزئیات روش خوبی برای تقویت و پیشبرد داستان هستند. با این حال، توضیحات بیش از حد می‌تواند با تغییر مسیرها و اطلاعات حاشیه‌ای، روند داستان را با مشکل مواجه کند. اجازه بدهید خیالاتی که در سر دارید با انتخاب مهم‌ترین و به‌جاترین جزئیات برای هر صفحه، جان بگیرند.

به‌جای اینکه جزئیات را با صراحت تشریح کنید، به دنبال راه‌هایی باشید تا به صورت نامحسوس از طریق شرح وضعیت، تفکر و دیالوگ، جزئیات را به داستان اضافه کنید تا از تفصیل‌های بی‌مورد داستان بکاهید و جریان ،داستان را دنبال کنید...

 _______________________________________________________________________________________________________روش پنجم(روش آخر)سماجت به خرج دهید.

گام اول: سرسخت باشید

دانش گنج است و تمرین کلید آن است. تمرین کنید تا استاد شوید. دائم بنویسید، فرقی نمی‌کند داستان باشد یا فقط یک فکر یا یک مشاهده. هر چقدر بیشتر بنویسید، نتیجه‌ی بهتری خواهید گرفت. لزومی ندارد نوشته‌های شما بی‌عیب‌و‌نقص باشد. لزومی ندارد آنگونه از آب دربیاید که از اول می‌خواستید. چیزی که اهمیت دارد تمرین مداوم است. برای بررسی سبک و سیاق نوشتن، زمان کافی خواهید داشت.

گام دوم: دائم درباره‌ی داستان، انگیزه‌ها و شخصیت‌ها از خودتان سوال بپرسید

هر چیز و هر کس در رمان شما باید دلیلی برای بودن داشته باشد. اگر می‌گویید برگ درختان سبز است، فصل بهار یا تابستان را به خواننده القا می‌کنید. اگر می‌گویید فلان شخصیت سه روز ریش صورتش را اصلاح نکرده است، برداشت خواننده این است که شاید اجباری در کار است (یا شاید او بازیگر است). هر شخصیتی در داستان برای آنچه انجام می‌دهد، انگیزه دارد، بنابراین هنگام نوشتن از «آنها» سوال بپرسید: «چرا می‌خوای سوار اون هواپیما بشی و اون (مرد) رو تو مراکش تنها بذاری؟»

مقاله مرتبط: چطور یک مقاله بنویسیم؟

________________________________________________________________________________________________________

گام سوم: در مواقعی، از کار فاصله بگیرید تا دورنمایی از داستان به دست آورید

نوشتن با فاصله گرفتن‌های موقت بهتر می‌شود. هنگام بازگشت، اغلب بهتر می‌توانید اشکال کارتان را تشخیص دهید، در حالی که این تشخیص هنگام نوشتن، کار دشوارتری است. پس از اتمام یک فصل، یک هفته آن را کنار بگذارید و با یک نگاه تازه، دوباره به آن بازگردید.

چگونه کتاب بنویسیم - انجماد نویسندگی

اگر دچار «انجماد نوشتن» شده‌اید (حالتی که در آن قادر نیستید به چیزی که می‌خواهید بنویسید یا چگونگی ادامه‌ی آن، فکر کنید)، چند روز یا بیشتر دست از نوشتن بردارید و برای آرام کردن افکارتان به موسیقی‌های ملایم و آرام‌بخش گوش دهید.

________________________________________________________________________________________________________

گام چهارم: از نظرات دیگران استفاده کنید

اجازه دهید دیگران دست‌نوشت کتاب شما را بخوانند. با این کار می‌توانید نظرات باارزشی را از آنها دریافت کنید و حتی شاید این کار در ادامه‌ی نوشتن هم به شما کمک کند.

_______________________________________________________________________________________________________

گام پنجم: نوشته‌های بد را دور بیندازید

تعجبی ندارد که نوشته‌های بسیاری، خوب از کار در نیایند. از حذف شخصیت‌ها، طرح داستان و هر چیز دیگری از کتاب که مؤثر واقع نمی‌شود، نترسید. همچنین، از افزودن عناصر و شخصیت‌های جدید که رخنه‌ها را پر می‌کنند و به نوشته‌ی شما معنا می‌بخشند، نترسید. در مورد موضوعات غیرداستانی، هرگز از یافتن حقایق بیشتر برای پشتیبانی از گفته‌هایتان نترسید!

چگونه کتاب بنویسیم - کاغذ مچاله


گام ششم: یادتان باشد بسیاری از نویسندگان پیش از یافتن ایده‌‌های ناب، پیش‌نویس‌های زیادی را روانه‌ی سطل آشغال کرده‌اند

ورونیکا راث، نویسنده‌ی رمان سه‌گانه‌ی «سنت‌شکن» را در نظر بگیرید. او در وبلاگ خودش می‌گوید وقتی در کالج درس می‌خواند حداقل ۴۸ بار برای یافتن ایده‌ی این کتاب تلاش کرد.


گام هفتم: از دانسته‌هایتان بنویسید

اگر به این گفته‌ی قدیمی عمل کنید، یا نتیجه می‌گیرید یا نتیجه نمی‌گیرید. خوب است که پیش از نوشتن نیاز نداشته باشید یک دنیا تحقیق کنید، اما اندکی تحقیق ضرر ندارد. به‌ علاوه، تمرین خوبی است. نوشتن درباره‌ی موضوعات جدید می‌تواند افق دید شما به روی ایده‌های جدید را باز کند.


گام هشتم: سماجت به خرج دهید

سعی کنید همیشه ایده‌های تازه از ذهن‌تان تراوش کند تا بهانه‌ای برای ننوشتن نداشته باشید. لازم نیست همه چیز داستان سر جای خودش باشد، همین که خواننده را راضی کند، کافی است. اگر از نوشتن خسته شدید، به خودتان زمان بدهید تا با دنیای بیرون تماس برقرار کنید، درست جایی که زادگاه ایده‌های جدید است، یا نویسندگی آزاد (نوشتن بدون توجه به املا، دستور زبان، ویرایش یا موضوع) را تجربه کنید و فقط و فقط بنویسید، حتی اگر به نظرتان بد بیاید.   

 

[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]
یک    همواره حرفهایم را نتوانستم بگویم ، درعوض بی وقفه نوشته آم . چه توان کرد وقتی توان ابراز نباشد؟ نوشتن بهتر از در خود نهفتن است . هر چه است از نگفتن بهتر است. افسوس ک اشتیاق خواندنش نباشد. افسوس..... ترا روی کاغذ ها جامیگذارم و میروم ،مثل زنِ جوان موخرمایی، که  چند ساعت پیش، بی آنکه بیدارت کند با چمدانی در دست از این خانه رفت. اما قبل از رفتن باید همه چیز را بنویسم. کاغذ های سیاه شده را کنار میزنم و روی کاغذ سپید می نویسم : رشت__شهر خیس و بارانی، از آفتاب تابستان حالم خراب میشود . دلم بهم میخورد،از پشت میز بلند میشوم، گویی چیزی از درونم کنده میشود.شیر آب را می چرخانم ،آبِ سردو تازه را به صورتم میزنم،نگاهی به آینه ی بالا ی دستشویی می اندازم ،دختری رنگ پریده با مو های مشکی، درون آینه ،به من خیره شده است ، به سختی میشناسمش، سرم گیج می رود،دستم را به دیوار تکیه میدهم . صدای زنگ ساعت ،سکوت خانه را میشکند، مي بينمت، روي كاناپه ي آجري رنگ بخواب رفته یی با يازدهمین زنگِ ساعت بلند ميشوی ومثل همان سالها  به سراغ پاكت سيگارت ميروی،نه، تا جایی که درخاطرم هست ، آن روزها هنوز عادت نداشتی، ناشتا سیگار بِکِشَی، پس به طرف آشپزخانه ميروی و زيرِ كتري را روشن ميكنی و تا جوش آمدن آب ،سری به دستشويي میزنی.کنار آیینه می ایستم و نگاهت میکنم دستانت را از آب پُر میکنی و به صورتت میزنی ، دستی به ته ریش ات میکشی، بی حوصله تر از آنی که صورتت را اصلاح کنی ، چشمانِ بادامی پف آلودات، از بدخوابی شب پیش خبر میدهد.نگاهت میکنم و زیر لب از خودم میپرسم :هنوز هم دوستش داری؟ سوتِ کتری بلند میشود، شیرِ آب را می بندی وبه آشپزخانه برمیگردی، ،مثل همان سالها دوست داری خودت چای دم کنی،همان صبح هایی که قبل از بیدار شدنم ،بلند میشدی و بی صدا صبحانه را آماده میکردی، عطر‍‍ِ چای، خانه را پرُ ميكند. با لیوانِ چای به کنار کاناپه میروی و یک نخ سیگار باریکو بلند مور روشن میکنی .یادم هست قبل از تحريم سيگارهایِ آمريكايی – مالبرو قرمز مي كشيدی و من عاشقِ بُویش بودم –میخواهم  کنارت روی کاناپه بنشینم ،اما می ترسم بوی سیگار دوباره حالم را بهم بزند، این تهوع ،این روزهاست هر لحظه با من است ،این روزها ترا و عشق ترا بالا می آورم ،بهتر است به اتاق برگردم شاید بتوانم کمی بنویسم ، قبل از رفتن ،نگاهت میکنم _هنوز هم پس از این همه سال ،دل کندن از تو برایم سخت است_حلقه های دود چهره ات را می پوشاند،به سیگارت پُک میزنی و روي كاناپه لم می دهی وبه صفحه ی تلويزيون كه يا از ديشب اصلاً خاموش نشده يا هنگام بيدار شدن از خواب ، بلافاصله، آنرا روشن كرده ای ،‌خيره ميشوی ،‌كه در آن ساعاتِ روز ، اخبار ورزشی نشان ميدهد يا بازپخش بازی فوتبالِ شبِ قبل– راستی امروز چند شنبه است؟ اگر پنج شنبه باشد از کار خبری نیست ،البته برای تو هر روز این دو سالِ گذشته یا پنج شنبه بوده است یا جمعه. از آشپزخانه فاصله میگيرم وبه طرف اتاق میروم ، در‍ِ نيمه باز‍ِ اتاقِ سمتِ چپی را باز میكنم ،بویِ تندِ و کمی شیرین سيگار و عطرِ مردانه كه از لباس هایِ تَلنبار شده در گوشه ی اتاق بلند میشود،به مشامم می رسد، پلیور ارغوانی ات هم اینجاست ، آخرين روزي كه ديدمت تنت كرده بودی،آن روزِبهاری را خوب بخاطر دارم، موهايت ،‌كوتاهِ كوتاه بود،یادم هست گفته بودم:چقدر مویِ كوتاه به تو مي آيد و تو خندیده بودی. سَرم گیج میرود به طرف میز میروم و روی صندلی کنارِ میز مینشینم ، ناخودآگاه ،نگاهم به وسایل روی میز می افتد، کنار کاغذهایِ من،لب تابِ نقره يی رنگِ كاركرده يی،روی میز  نشسته .خسته به نظر می رسد، لب تاپ نقره يی،دوستِ مشتركِ  ما،من وتو، که دیگرخیلی وقت است،”ما” نیستیم.چه خوب تمام حرف هایمان را به یاد دارد،تمام روزهای ِ خوبِ مرداد ماه. در كنارش زير سيگاریي پُر از ته سيگار و خاكستر ، يك پاكت سیگار سبز و با نخ های باریک و بلند قهوه ای رنگ که برویش خارجکی نوشته MORE چند کتاب كه از مدتها پيش بسته مانده و چند قابِ دی وی دی . روي ديوار پُر از عكس است مي توانم ببينمت،‌ اين عكسها ، شبيه مستنداتِ تاريخي اند ، كه تو را در سالهاي مختلف زندگيت گزارش مي كنند، شروع اين تاريخ دوران دانشجويي توست ،شروع كارهايِ دانشجويي ات ، همکلاسی ها، مي توانم تك تك دوستانت را ،‌در اين عكس ها پيدا كنم ، دوستاني كه هنوز ، يكي ،‌دو نفر از آنها ،‌كنارت هستند _ البته وقتي پول داری ،‌ يا مشغول انجامِ كارِ پُر منفعتي هستی –تنها یک چیز اینجا کم است ، یکی از همکلاسی ها که همیشه کنارت بود،چرا عکسش را پیدا نمیکنم؟همان دخترِجوانِ موخرمایی ،که عاشقت شد.عکس اش را چرا کنار باقی عکس ها نمی بینم؟ پیدایش نمیکنم ،شاید دوباره گُمش کرده ای؟ پایین تر چند تا عكس دیگرهم هست، مثل عكس هاي پشت صحنه ، پشتِ صحنه یِ فیلم هایت. چقدر جوان بودی، مغرور و کله شق_ اين قيافه جدي را كه به خودت مي گيري ،خيلي بامزه مي شوی شبيه كارگردانهاي بزرگ،اما فقط شبيه كارگردانهاي بزرگ،مثل فيلمهایت كه فقط اسمشان شبيه،فيلمهايِ بزرگِ تاريخ سينماست _سَرم سنگین میشود، به پشتی صندلی تکیه میدهم و چشمهایم را می بندم. از خودم می پرسم :”‌من اینجا چه میکنم،من که سالها پیش از این خانه رفته ام. اما حالا من؟ دوباره ؟در اتاقِ تو؟ اتاقي كه مثل تو ، فقط گذشته دارد و حال و آينده برایش مُرده. وقتی به این خانه آمدم ، تو تنها بودی. اما من همیشه حضور کسی را حس می کنم. تو حرفی نمی زنی اما صدای پاهایش را می شنوم. عطر نفس های زنِ جوانِ موخرمایی، در تار و پود این خانه  جا مانده است .در همه ی خوابهای من ،ما سه نفربودیم. .صدای زنگ ساعت در خانه می پیچید ، به ساعت روی دیوار نگاه میکنم عقربه ها ، شروع مي كنند به عقبگرد:‌ يازده ، ده ، نه ‌و روي عدد هشت مي ايستند، چند ساعت قبل از بيدار شدن تو.در ِ اتاق سمت راست باز می شود،می بینمش، زنِ جوانِ موخرمايي را ،که روي تختِ دو نفره چوبي غلت می زند ، زنِ جوان مو خرمایی ،همان دخترِجوانی که عکسش روی دیوار نبود.دوباره ، سه نفر شدیم،مثلِ خواب های من episode B [] |2| غَلتي مي زنم ،‌جاي خالي و سَردت را زیر دستانم  حس مي كنم ، مثل بيشتر شب ها رویِ كاناپه، جلوي  تلويزيون خوابیده یی.  صداي تيك تيك ساعتِ كنار تختم را مي شنوم ، به ساعت نگاه مي كنم ، ساعت ۸ صبحِ ، پنج شنبه اول مرداد ماهِ هزار و سيصد و…. از شمردن ، روزها و سالها‌، خسته شده ام ،‌ از این خانه ، از این شهر، خسته شده ام،شهری  که روزی ،شهر رویاهایم بود ،حالا دارد خفه ام می کند. هفت سالِ پيش با تو به این شهر آمدم .در يك روز گرم تابستاني مثلِ امروز .یادت هست ؟ اولين روزِ زندگي مشتركِ ما؟ تو همه چیز را از یاد برده ایی ،حتي سالگردِ ازدواجمان را .بلند مي شوم،دربِ حمام را باز مي كنم و به داخل حمام ميروم ، قطره هاي سَرد آب ، روي  موهای خرمایی رنگم می ریزند. اتفاقاتِ تمام اين هفت سالِ گذشته ، از جلوي چشمانم عبور مي كنند آن روزها گمان مي كردم ، خوشبخت ترين زن دنيا هستم، اما حالا خودم را گُم کرده ام ،دختر جوان موخرمایی ،که عاشق توبود وهفت سالِ پیش ،دست در دست تو پا به این شهر و این خانه گذاشت . همه چيز عوض شده است ، ‌سالهاست که برای هم حرفي نداریم ، اگر گاهی هم این سکوت می شکند، بلافاصله دعوایمان ميشود ،‌خودم را غرقِ كاركرده ام تا شاید زمان همه چیز را به حالت اولش برگرداند،اما دورتر شدیم. نه،عزیزم. گلایه نمی کنم. تو تمام تلاشت را کردی. هفت سال ،ُتمامِ تلاشت را  كردی تا نااميدم كنی  ،‌از كارم ، از زندگي ، حتی از خودت. بغض تمام این سالها در گلویم می شکند.بي اختيار، قطره هاي اشك روي صورتم ردِ گرمي برجای مي گذارندو می گذرند، ‌شير آب را مي بندم و به طرف كمد داخل حمام مي روم ، حوله یِ تني صورتي رنگمم را بر مي دارم و تنم مي كنم ، از حمام بيرون مي آيم  روبروي ميز آرايش مي نشينم ،‌ به عكس خودم در آينه نگاه می کنم .کنارم نشسته یی و موهای خرمایی رنگم را شانه مي كنی ، تمام خاطراتمان در دلِ آينه زنده مي شود. بی اختیار دستم به شيشهِ عطرِ خالي روي ميز مي خورد و زمين مي افتد، شانه را كنار مي گذارم ، شيشه خالي عطر را از زمين بر مي دارم، اين اولين هديه يي بود كه به من دادی ، ‌درش را باز  مي كنم اما ، دیگر هيچ بویی  ندارد ،‌ از دربِ نيمه باز اتاق ، نگاهت مي كنم ، هنوز خوابی. به دستانم نگاه می کنم ،به حلقه ی طلایی ام، مثلِ حلقه ی مردانه در دستانِ تو.تنها نشانی که از هفت سال زندگی مشترک هنوز نگه داشته ایم.هفت سال!” هميشه شنيده بودم كه عدد هفت ،‌ عدد مقدسي ست،‌اما،‌حالا، در هفتمين سالِ زندگیِ مشتركِ ما،نه قداستي هست نه عشقی.اين زندگي بيشتر از هر چيز نيازمندِ يك شهامت است.يكي از ما‌ ، بايد شهامت اين راپیدا کند که ‌اين حلقه را از انگشتش جدا كند ،‌ شايد اين طلسم هفت ساله ، بشكند.سرمایی در تنم می پیچد حوله را به خود می پیچم و كشوي لباسها یم را باز مي كنم.لباسِ زير،ساده ایِ سپید، يك بلوزِ صورتي و شلوار لي روشن،حوله را روی تخت می گذارم ولباس هایم را بر تن میکنم،موهایم را كه هنوز نمداراست ، پشت سرم جمع مي كنم ، بليط و پاسپورتم رابر مي دارم، نگاهي به ساعت دقيق حركت مي اندازم :‌”مقصد :‌فرانکفورت، ساعت پرواز : ۱۰صبح پنج شنبه ،‌ اول مرداد ،‌ هزاروسيصد و .. “‌ مانتوي خردلي رنگم را از داخل كمد بر مي دارم و تنم مي كنم ، با يك شالِ طرح دار زرد ،‌ نگاهی به چمدانِ کنار میز می اندازم ،همه چیز برای رفتن آماده است، بليط و پاسپورت را داخل كيف دستي ام مي گذارم ، در حاليكه كيف دستي و چمدانم را به همراه دارم از اتاق بيرون ميایم،‌ هنوز روي كاناپه خوابی،‌ خوشحالم كه مجبور نيستیم خداحافظي كنیم. از امروز، هر كدام از ما به راه خود می رود من با چمدانم ،‌ به سوي آينده و توبا حسرت هایت به سوي گذشته. مي توانم ، امروز ، فردا وفرداهایت راتصور كنم ،‌كه بي خيالِ من رو به روي تلويزيون نشسته یی و تيم مورد علاقه ات سپیدرود رشت را تشويق مي كنی، نگاهم را از تو میگیرم، چمدان را داخل راهرو مي گذارم و كفشهايِ پاشنه کوتاهِ قهوه یی ام  را مي پوشم، دلم می خواهد یکبار دیگر برگردم و به خانه نگاهی بیاندازم تا طبق عادت مطمئن شوم همه چیز مرتب است، اما وقتی من در این خانه نباشم دیگر چه اهمیتی دارد که همه چیز مرتب است یا نه؟ سه برف می بارد ، موهای مشکی ام بلند شده است ،حالا ماههاست که زنِ مو خرمایی از این خانه رفته است و دربِ اتاقِ سمت راست بسته مانده . تو هرگزبه آن اتاق نمی روی.اما خوب می دانم که زنِ مو خرمایی را از یاد نبرده یی ، یک نخ سیگار وینستون ِ آبی روشن می کنی و من به زنِ مو خرمایی می اندیشم.او رفته بود روزی که من به این خانه آمدم .آن شبِ گرم ِ تابستانی را چه خوب به یاد می آورم. شبی که دختری با موهایِ مشکی ، مهمان لحظه هایت شد. یک دوست قدیمی ، تنها رفیقی که برایت مانده بود.تنها رفیقی که وقتی زمین خوردی نخندید و دستت را گرفت.آن شب را چه خوب به خاطر دارم.جشنِ کوچکی برپاشده بود دراین خانه .یادت هست؟ وقتی که دیدمت غمِ عجیبی در چشمانت بود. چشمانی که همیشه دوستشان داشتم . که همه چیزت را یک باره از دست داده بودی. کاری که همه ی زندگی ات بود و همسرت،زن مو خرمای، که ترکت کرده بود.وقتی که آمدم تنها بودی. تنهایی ات را  نفس می کشیدم در جای جای این خانه . آمده بودم رفیق قدیمی ام را ببینم و بروم اما.ماندنی شدم برف می بارد ، روزهای زندگی ما مثل همین فصل های زیبا چه زود می گذرد و من هنوز این صفحات ِ آخر را تمام نکرده ام.اینجا سرد است ، سردرد،سردردهایِ کِشدار امانم را بُریده است. کاغذ ها را رها می کنم.دنبال شیشه داروها می گردم باید اینجا باشد،اما نیست. کسی دستش را روی زنگ می گذارد و می فشارد. نگاهت می کنم. تو منتظر کسی نیستی. ماه هاست که کسی به این خانه نیامده است به طرفت می آیم  کنار ِپنجره ، نگاه میکنم زنِ جوانِ موخرمایی،پشتِ در است،او بی خبر بازگشته است باچمدانی در دست. نگاهم میکنی و به سیگارت پک می زنی. منتظرم چیزی بگویی و از این برزخ نجاتم دهی.اما تو سکوت می کنی.چیزی مرا از این لحظه جدا میکند.میان حال و اینده معلق میشوم. صدایی در گوشم فردای این خانه را پیش گویی میکند.فردایی بدونِ من. صدایی در درونم میگوید : زن موخرمایی، آمده است که بماند.آمده است تا همه چیز را از من بگیرد . صدای تپشِ قلب کوچکی را می شنوم.او تنها نیست. نبضِ ضعیفی  که میزند در درون او قلبِ کوچکِ نوزادی که در شکم دارد.نوزادِ به دنیا نیامده اش بهانه یی ست که او را به این خانه کشانده است… کودکی که حالا  با او نفس میکشد… او آمده است تا همه چیز را از من بگیرد… از این فکر به خود می لرزم…نگاهت میکنم شاید مرا در آغوش بگیری و از این کابوس نجاتم دهی…شاید بوسه های گرمت مرا به رویاهای عاشقانه یی که باهم ساخته بودیم برگرداند و از این کابوس نجاتم دهد… منتظرم تا شاید حرفی بزنی،چیزی بگویی ، بخواهی که بمانم،منی که دیگر تنها یک رفیقِ قدیمی نیستم و منی که زندگی ام با تو گره خورده است،از تهِ دل تنها یک آرزو دارم که حمایتم کنی،اما، تو بی حرکت ایستاده یی و به سیگارت پک می زنی ،صدایِ زنگِ در، دوباره  به صدا در می آید…… نگاهم را از تو می گیرم، تودر تردید هایت می مانی و من تصمیم میگیرم ، در را باز میکنم و از پله ها بالا میروم.. دکمه را فشار می دهی، صدای درب آهنی_درب ِورودی اصلی ساختمان_  تیرِ خلاصی ست برایِ من                                             .زنِ موخرمایی یکی یکی پله ها را پشت سر میگذارد… ازپله ها بالا می روم، تو به سیگارت پک می زنی، زنِ موخرمایی  هم از پله ها بالا میآید،به طبقه اول می رسد،من طبقه ی چهارم را پشت سر میگذارم،به طبقه ی دوم میرسد،من طبقه ی پنجم را پشت سر میگذارم، به طبقه سوم می رسد،نزدیک دربِ واحد پانزده، من دربِ  پشت بام را باز می کنم. چمدان را از دستِ زنِ جوانِ موخرمایی  میگیری، لبخندی که خودت هم باورش نمی کنی تحویلش می دهی ، زن وارد خانه اش میشود،تو کنار در می مانی و به بالای  پله ها نگاه می کنی، دنبال ردِ مبهمی از ردِ پای ِمن که بر پله ها باقی مانده است….نگاه می کنم ،زنی شبیه من، با موهای بلند مشکی روی لبه ی پشت بام، چون درختی در سکوت ایستاده است،چشمانش بسته، دستانش باز، شبیه زنی تکیه داده برصلیبِ خویش…. زنِ جوانِ مو خرمایی صدایت میکند، وارد خانه میشوی و درب را می بندی…زنِ مو مشکی آرام خود را به دستِ باد می سپارد و سقوط میکند… حالا پس از سالها هنوز هم زنِ مو خرمایی با دختر کوچکت در همان خانه، طبقه ی سوم واحدِ پانزده زندگی می کند، دختری با چشمانی شبیه چشمان ِتو                                                                 و من سالهاست که ازاین خانه رفته ام ،اما هنوز اولِ مرداد ماه ِ هزارو سیصدو هشتادوچند را..از یاد نبرده ام.. کفش هایم را روی پشت بام جا گذاشتم و ترا روی کاغذ ها… روزی شاید دخترکِ کوچکت که چشمانش شبیه چشمان توست، نوشته هایم را بخواند یا کفش هایم راکه روی  پشتِ بام جامانده است، پیدا کند. ،__________ ،_______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________ داستان شماره 20 حاملگی ، شهروز براری صیقلانی شهروزبراری صیقلانی نوشته شده در داستان ها برچسب: آموزشگاه,امیررضا نوری پرتو,پاییز,تاریخ سینما,ترانه,داستان,داستان بلند,داستان کوتاه,داستان نویسی,داستانک,دلنوشته,دوره,دوره نویسندگی,دوره های شهروز براری صیقلانی مدرس ارشد فن نویسندگی ،کوتاه,فیلمنامه,فیلمنامه بلند,فیلمنامه نویسی,کارگاه,کتاب,کلاس داستان نویسی,کلاس فیلمنامه نویسی,کلاس نویسندگی,گروس عبدالملکیان,محمد چرمشیر,مستند,مستند سازی,مستند نویسی,ناهید طباطبایی,نقد,نمایشنامه,نمایشنامه نویسی,نویسندگی,نویسنده,هادی آفریده,هنر,هنرمند [][]مجری و برگزارکننده_جامعهء پزشکی گیلان[][]معرفی برترین برگزیدهء مسابقه از بین ۱۳٤ ،اثر داستان کوتاه[][]مناسبت روز مادر ولادت بانوی محترمه ی عالم شیعه [][]اثر برگزیده ؛ جشنواره داستان کوتاه خاتم، [][] تم_باروری و درمان نازایی [][]نویسنده: شهروز براری صیقلانی[][] درون مطب نازایی دکتر فامیلی شهر رشت_ منیر با ابروهایی پر و پشت لبی پرتر از آن ، شالی را شلخته دور سرش پیچیده بود، روی راحتی چرمی نشسته بود، به صحبت های زن های کنارش گوش می کرد و نگاهش از دهانی به دهان دیگر حرکت می کرد. و زیر لب این جملات را می گفت و نحوه گفتنش را توی ذهنش تمرین می کرد. “(من میخوام حامله بشم، یعنی باید حامله بشم” زن های با شکم های برآمده مثل توپ از کنارش رد می شدند و هر یک خبر از وقت زایمان خود می دادند. یکی دو مرد هم برای همراهی و نازکشی همراه همسران خود آمده بودند. پیرزن پرحرفی که یک چشم نظرهم به روسری اش وصل بود و خال گوشتی روی لپش  ، کنارش نشسته بود.  همراه عروس پا به ماهش آمده بود و مدام  از سختی های داشتن بچه و بی وفا بودن آنها در این روزگار می گفت، که زنی در جمع با صدای بلند حرفش را تایید کرد: -بزرگ کردن بچه اگه اسون بود که با درد زایمان شروع نمی شد. زن بدون آرایش بود و صورت ورم کرده ای داشت . تک و توک سفیدی ریشه موهایش معلوم بود . دستی بر کمر  و دستی روی شکمش از مشکلات دو فرزندش می گفت و با اشاره به شکمش از وجود ناخواسته سومی شاکی بود. منیر حوصله شنیدن این حرفها را نداشت و دوست داشت سریع تر نوبتش شود . پیرزن سربرگرداند تا علت حضور منیر را جویا شود در حالی که  دکمه پالتویش را بازمی کرد بی مقدمه  گفت: -این گر گرفتن تنم از همون هشت سال پیش  که یائسه شدم شروع شدم. تو که نشدی هنوز شدی؟ شدی؟ منیر با این که می دانست اغلب دو سه سالی بیشتر از سنش نشان می دهد ولی با سوال پیرزن عرق سردی پشتش نشست و شروع کرد به تند تند پلک زدن .هر وقت موضوعی ناراحتش می کرد به همین حالت می افتاد. همیشه  از تغییر موقعیت خود فراری بود. اولین بار هم در چهارده سالگی خونریزی دردسر ساز زنانه هر ماه که به سراغش آمد حس بدی داشت .وقتی احمد  او را از دنیای دخترانه اش به زنانگی پرت کرد هم حس خوشی نداشت. همین طورحس خوشی برای رسیدن به یائسگی نداشت. هنوز خود را جوان می دید و با این که چند سالی نمانده بود باورش نمی کرد. ولی  برای فرار از جواب دادن” ببخشید” آرامی گفت و پیش منشی رفت و خود را با بروشور های روی میز سرگرم کرد. پیرزن هم با نگاهش او را تا پای میز دنبال کرد و خود را به صندلی کناری اش رساند و سر صحبت را با دیگری باز کرد. با اشاره منشی به سمت در اتاق پزشک رفت . سالها با دکتر نریمانی آشنا بود .دکتر نریمانی به احترامش بلند شد و با هم دست دادند و منیر روبرویش نشست. قبل از احوالپرسی های مرسوم منیر خیلی سریع و بدون مقدمه چینی گفت من میخوام حامله بشم!یعنی باید حامله بشم. الانم اومدم هر ازمایش و توصیه ای که نیازه انجام بدم. دکتر نریمانی لبخندی کنج لبش انداخت و گفت -حالا حاضر شو معاینه بشی. چه خبره ! همین طور فیتیله بالا و بی ترمز داری میری؟ -جدی میگم -خوبی تو؟احمد چی میگه؟اونم راضیه؟، احمد خبر نداره! -به قول مامانم گل شما زن و شوهر رو از یه تغار برداشتند . پارسال اومدی گفتی دادخواست طلاق داده و تصمیمون جدیه. حالا این جوری. اینا رو بیرون مطب هم می تونستیم با هم حرف بزنیم . اومدی وقت این بنده خداهای رو گرفتی -ببین شوخی نمی کنم -پارسال یادمه گفتم  تو الان چهل و خرده ای سنته چه وقت جدایی الانم میگم تو این سن حاملگی ضرر داره ،پوکی استخوان و هزار تا چیز دیگه که تو از من بهتر می دونی پس از سکوت کوتاهی از پشت میزش بلند شد وکنار منیر نشست. چت شده؟سرحال نیستی!چیزی شده؟ منیر بغضش را فرو خورد وبه اشک حلقه زده شده  اجازه فرود نداد.کمی این پا و اون پا کرد و گفت چه جوری بگم که دلم داره اتش می گیره میثم سه هفته پیش کم کم دچار مشکل حرکتی تو پاهاش شد منیر  لرزشی در صدایش افتاد ، ادامه داد: حالا هم  کامل فلج شد .دکتر هام هنوز علتش رو نفهمیدند! لبخند روی صورت دکتر نریمانی ماسید و با سکوتش دنبال کشف بیشتری بود.بغض امان منیر را نداد و اشک ها مانند شیر آبی که بعد از قطعی با فشار بیرون می آید بیرون ریخت و روی شال آبی رنگش لکه انداختند. همان طور که با پشت دستش اشک را پاک می کرد گفت :شنیدم اگه بچه دار بشم و از خون بند ناف بچه ام استفاده کنم شاید بشه کاری کرد. خودمم در همین حد می دونم.ولی من باید حامله بشم . دکتر هنوز دنبال کشف بیشتری بود و سکوت کشداری برقرار شد. می دانست منیر از ترحم و دلسوزی های نمایشی هم خوشش نمی آید. منیر با گریه کمی آرامتر شده بود و فقط به حامله شدن فکر می کرد. یاد اولین بار که سر میثم حامله بود افتاد .۱۵ سال پیش بود شکم بر آمده اش را از همه پنهان می کرد و خجالت می کشید . این بار هم در آن سن به دنبال راهی بود برای پنهان نگه داشتن شکم! همان طور که سالها کل زندگی اش را از همه پنهان کرد. به راضی کردن احمد و آشتی با او فکر می کرد . آیا می توانست او را ببخشد که با زدن برچسب  سرد مزاجی سالهاست با او کاری ندارد و جفت تنش را همیشه بیرون از خانه پیدا می کند ،  ولی مثل همیشه میثم تنها بهانه زندگی اش بود. کلاس داستان نویسی¦ شهروز براري صیقلانی تیرماه1394
برچسب‌ها: داستان شماره 19 _20
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]

من همه چیز رو به آقای بازپرس هم گفتم. چیزی دیگه ای ندارم. یعنی اصلاً دیگه چیزی نمونده بگم. اما حالا که این همه آدم اینجا جمع شدن و اینقدر مشتاق شنیدنن میگم. (مکث طولانی) انگار مجبورم که بگم.

 

ما، یعنی من و همسرم، از دو هفته قبلش واسه ی یه سفر چند روزه برنامه ریزی کرده بودیم. می خواستیم با قطار بریم شمال. اوه راستی … سلام آقا! من بازم متأسفم که همسرتون و فرزند توی شکمش فوت کردن. واقعاً متاسفم. توی این شونزده ماه و بیست و پنج روز هر بار دیدمتون همین رو گفتم. چون حقیقتا نمیدونم جز تأسف خوردن چی کار باید بکنم. امیدوارم این بار دیگه مثل همه ی دفعاتی که توی این شونزده ماه و بیست و پنج روز، با گفتن متأسفم ناراحت و عصبانیتون کردم ناراحت و عصبانی نشده باشین.

 

خوب چی می گفتم؟ آهان… سفر با قطار. شاید بپرسین چرا با قطار؟ این بر میگرده به … اوه انگار این بار هم ناراحتتون کردم. (سکوت) سفر با قطار. این بر می گرده به اولین سفر ما یعنی من و همسرم. اون بار هم ما با قطار رفتیم و خیلی بهمون خوش گذشت. از اون به بعد بود که هر بار می خواستیم بهمون خیلی خوش بگذره یا وقتی خیلی دلمون برای هم تنگ می شد با قطار می رفتیم سفر. بهتر بگم با قطار می رفتیم شمال.

 

فکر می کنم دارم زیادی حرف می زنم. یه چیزایی هست که فقط باید بین آدم و همسرش بمونه. ، اقای خبرنگار شما که داری همش چیک چیک چیک عکس میگیری از جلسه ی دادگاه! ... بله باشمام.. شما نه!.. پشت سریتون که کاپشنش کهنه ست و کچله. .. بله بله دقیقا با ایشونم ... شما زیب شلوارتون بازه ، درضمن چرا عکس میگیری فقط چیک چیک صدا داره و فلش نمیزنه؟؟   

خب بگذریم ، داشتم میگفتم ، سفر با قطار یه جورایی خاصه و . مطمئنم شمام با من در این مورد موافقین. اون روز هم مثل روزای معمولی دیگه بود. به موقع راه افتادیم. به موقع رسیدیم و سوار قطار شدیم. عجیبه ولی قطار هم سر وقت حرکت کرد. همه چیز عالی به نظر می رسید.

 

اقای قاضی ، گوشت با منه؟ یا نه داری با خودکار و چکشت ور میری؟؟ خلاصه من یه شلوار خاکستری که رگه هایی از قرمز و قهوه ای داشت، پوشیده بودم با یک پیرهن صورتی و پالتوی پشمی طوسی. همسرم هم لباسای قشنگی تنش بود. مانتوی آبی … (سکوت) احساس میکنم زیادی دارم حرف می زنم. خلاصه سوار قطار شدیم. یه کوپه ی چهار تخته… داشت یادم می رفت. من کلاه هم داشتم. یه کلاه نقاب دار خاکستری.

 

من نمی دونم این آقای محترم که با کینه و غیض به من نگاه می کنه و همسر محترمش اون روز چی پوشیده بودن. ولی به نظر من مهمه که آدم روزای مهم زندگیش چی پوشیده باشه. واسه همین توضیح دادم چی پوشیده بودم. این جزییات هستن که یه فاجعه ی بزرگ رو می سازن.

 

امیدوارم از اصل موضوع دور نشده باشم که توضیح درباره ی کشته شدن همسر این آقای محترم و عصبانی بر اثر کشیدن ناگهانی ترمز قطار توسط من و پرت شدن اون مرحومه و اصابت سرشون با دیوار کناری کوپه و فوت خودشون و فرزندشونه. (سکوت)

 

جناب وکیل مدافع خلاصه تونستم عنوان اتهامم رو خوب به ذهنم بسپرم 

بله من ترمز رو کشیدم. همون طور که در پرونده اومده من همون فردی هستم که از کوپه ی چهار واگن هفت_ در ساعت ده و بیست و پنج دقیقه ناگهانی ترمز رو کشیدم. اما چرا این کار رو کردم؟ من خصومتی با این آقا و خانوادشون نداشتم. اصلا نمیشناسمشون. راستش توی اون لحظه من هیچکس رو نمی شناختم. جز یک نفر . (سکوت) همسرم. به خاطر اون این کار رو کردم. یعنی مسبب این اقدام جنایت گونه ی من همسر عزیزم بوده آقا. (سکوت منتهی به خنده ی هیستریک)

 

من طاقت دیدن ناراحتیش رو نداشتم و برای شاد کردنش این کار رو کردم. گیج شدید. بگذارید توضیح بدم. ببینید ما کنار پنجره ی قطار ایستاده بودیم. سرعت قطار زیاد بود و باد تندی به سر و صورتمون می خورد. من داشتم برای همسرم شعر می خوندم.

 

یه ترانه ی گیلکی بود از بچه محل قدیمی مون فرامرز دعایی ، که متن اون اینجوری بود؛  

شب ک شَمَه بَخانه ، زَنای گیره بهانه 

زِنِی می امرا چانه 

اون دوشمنه می جانه 

ببخشید. فکر کنم بعضی چیزها بهتره بین آدم و همسرش بمونه. به هر حال داشتم شعر می خوندم که باد کلاهم رو برد. بهتر بگم کلاه رو از سرم دزدید و پرت کرد کنار ریل قطار. همسرم اون کلاه رو خیلی دوست داشت. چشماش پر از اشک شده بود. من می خواستم خوشحالش کنم. دویدم و ناگهانی دستگیره ی ترمز قطار رو کشیدم. آقای عزیز اگر شما جای من بودید برای خوشحال کردن همسر عزیزتون از کشیدن ترمز و پرداخت جریمه اش دریغ می کردید؟

 

تازه همین جاست که به نظرم پای افراد دیگه ای هم به این پرونده باز میشه. اگر ترمز به نحو درستی تعبیه شده بود یا طراح قطار به فکر پرتاب احتمالی یک زن حامله هم بود و به زوایای اجسام متصل به در و دیوار کوپه دقت می کرد، این اتفاق نمی افتاد یا خسارت کمتری داشت. هر چند به نظرم به جز طراح رئیسش هم مقصره. خوب اون طرح رو تأیید کرده. بعد هم رئیس راه آهن که داماده سرکار خانم ثنایی باشه مقصره که با این شرکت قرارداد بسته. این طوری پای وزیر و حتی رئیس جمهور روحانی هم به میون میاد.

 

چرا می خندید؟ باشه! پس از این اتهام زنی مسخره می گذرم و نقل ماجرا رو ادامه می دم. شاید براتون سوال شده باشه که مگه یک کلاه چقدر اهمیت داشت که به خاطرش همسرم اینقدر ناراحت بشه. راستش این کلاه رو خودش برای من خریده بود. هدیه ی خیلی خوبی بود. صبح اون شبی که برام کلاه رو بخره، من قبل از رفتن به سر کار روی یک تکه کاغذ یه شعر نوشتم و چسبوندم به در یخچال. نوشته بودم:

 

کلاه پشمی دلم سردش است. دانه برف زیبای بهاری من، بر سر من بنشین و زندگی ببخش.

 

متأسفم؛ بعضی حرفا باید بین آدم و همسرش بمونه ، همین شد که شب وقتی رسیدم خونه دیدم این کلاه رو با یک گل سرخ گلایل پلاسیده برای من خریده و آویزون کرده به در یخچال. تصدیق می کنید کنید که کلاهی با چنین پیشینه ی عاشقانه حتما باید س برای من و مخصوصاً همسرم مهم باشه.

 

حالا که صحبت کلاه شد باید بگم که من میتونم برای روشن تر شدن ابعاد این جنایت پای افراد دیگه ای رو هم بکشم وسط. بله اون کلاه دقیقا اندازه ی سر من نبود. یعنی یک سایز کوچکترش سرم نمی رفت و این هم کمی برام گشاد بود. این رو بعدا که با همسرم رفتیم همون مغازه فهمیدیم و ناچار همون رو سرم کردم.

 

حالا من این سوال رو دارم که اگر مسئولیت پذیری اون خیاط درباره ی سایز همه ی سرها به یک اندازه بود، این فاجعه ی عمیق انسانی رخ می داد؟

 

لبخند بعضی از شما حضار به این معنیه که از اتهام زنی بیهوده دست بردارم. اما من افراد دیگه ای رو هم در این جنایت مقصر می دونم. شما فکر نکردید که اصلا چرا ما لب پنجره ایستاده بودیم؟ اجازه بدین. همین مسایل هستن که

فاجعه رو ترتیب دادن. همین قهوه ای که در قطار سفارش دادیم. همان بو را می داد. اصلا لعنتی هر دومان را برد به پونزده سال پیش. من اول قهوه ای او رو هم زدم و فنجون رو دادم دستش بعد هم فنجون خودم رو … (سکوت طولانی)

 

آقای قاضی من خیلی خسته م. می خوام اعلام کنم که جرم خیاط و طراح و وزیر و رئیس جمهور رو به گردن می گیرم. بعد از شونزده ماه و دوازده روز از دستگیریم و شکایت این آقا که خبر فوت همسرم رو بهم دادن، این تصمیم رو گرفتم. چند روز پیش اومدن و بهم گفتن همسرت تصادف کرده و مُرده. اما من می دونم اون از غصه مُرد. دلش برای شعرای من تنگ شده بود. از دلتنگی مُرد حتی اگر تریلی از روش رد شده باشه.

 

آقای قاضی، من آدم کشتم و آماده ی اجرای حکمم. آخه دلم لک زده برای هم زدن فنجون قهوه ی همسرم 

 خیلیا بهم میگفتن ک تو از دیار لرستانی و نباید از شمال کشور زن ببری ، چون زود تصادف میکنن ولی باورم نشد

اقای قاضی یه سوال داشتم ، اگه زنم فوت شده ، چطوری پس مهریه اش رو هم اجرا گذاشته

 ؟ 

 


برچسب‌ها: داستان شماره هفده, قطار عشق
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]

  فروشگاه دیدم که اون قایق فقط یه ماکت بوده و سرجمع نیم کیلوگرمم وزن نداره و پوسته ی کاغذیش پاره شده و توی هوا تاب میخوره ، سریع چهره ی شهروز توی ذهنم تداعی شد ، نگاه کردم دیدم ته فروشگاه هنوز یه موتور سیکلت هارلی دیویدسون پارکه ، که روش نوشه ، شهروز

رفتم و شلنگ بنزینش را پاره کردم ، یه فندک زدم و در رفتم 

کل وجودم خشم بود ، برگشتم خونه ، دیدم جلوی خونه مون شلوغه ، با تعجب دیدم که قایق رو شهروز آورده و با پدرش دارند تحویل میدند ، 

رفتم جلو ، شهروز با خنده سلام گفت ، سریع حالتش برگشت، و با تعجب پرسید شما چرا بوی بنزین میدید ، 

من با استرس به شوهرم نگاه کردم ، 

بعد یک ساعت ، سریع قایق رو زدیم به باربند چرخ داری که پشت لندروور مون وصل میشد ، رفتیم شمال....

 

یکروز بعد...

کنار ساحل ، قایق رو هول دادیم سمت آب ، شوهرم به نفس نفس افتاده بود ، دستش رو گذاشت روی قلبش ، منو نگاه کرد و چشماش درشت شده بود ، اون افتاد و ایست قلبی کرد ....

قایق هرگز در هیچ دریا و برکه ای پا نذاشت 

پاروها خشک

قایق توی دل کویر

شوهرم سینه ی قبرستون 

فروشگاه ورشکسته 

شهروز ، ساکت ، بی حرف 

بی کلام ، از سحر تا افطار 

، روزه ی حرف های ناگفته ، لب دوخته 

موتور آرزوهایش سوخته 

به کویر غصه های بی انتها چشم دوخته

شهروز دلشکسته

سراپای وجودم در سوگ نشسته 

من شرمنده 

دنیا وارونه 

یزد در حسرت بارونه 

روح و روانم داغونه 

گوشهام تشنه ی صدای شر شر ناودونه 

هرچی بکاری ، برمیداری ، اینم قانونه

نوشته شهروز شین براری صیقلانی ، 

 


برچسب‌ها: داستان شانزدهم, آرزوهای سوخته
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]

 

اسفند ماه سال یک سه هشت و سه رسید و من در عبور از پیچ تند هجده سالگی با ه دغدغه های دخترونه ای درگیر شدم که از جنس اضطراب و استرس های ناتموم و همیشگی بود و هروقت و هرمکانی بی اختیار به یاد دبیر بداخلاق شیمی می افتادم و از اینکه ترم اول توی سوم تجربی برای اولین بار در زندگی شیمی رو تجدید شده بودم عذاب وجدان میگرفتم ، هفته ی اول اسفند ماه رسید و رشت سردش شد ، آسمون اسیر بغض لجبازی و مبهمی شد ، ابرهایی از جنس ناخشنودی برسرشهر خیمه ی سنگینی زدند و هوا بد شد ، در خیابان شیک و مرکز شهر سکوت معناداری حاکم گشت ، و من از پشت قاب چوبی و ترک خورده اتاق خیره به انتهای کوچه ی بن بست موندم 
اولین دانه های برف به آرامی بر شاخه های خشک رازغی بوسه زد و عاقبت ابری که مدتها بالای شهر ایستاده بود بارید و شهر سفید پوش شد ، صبح درحالیکه باز دچار تکرار شده بودم و به رسم عادت دل درد ، اضطراب و پریشان بودم صدای مامان نرگس از سالن شنیده میشد که با تلفن به تک تک معلم های ابتدایی مدرسه اش زنگ م»یزد و خبر تعطیلی مدارس رو که از رادیو شنیده ود رو اعلام میکرد ، بعدشم که اومد توی اتاقم و با جدیت گفت؛ وااا بهاره چرا خوابیدی؟ پاشو پاشو پاشو خانم برو دستوصورتت رو بشور برو مدرسه 
_مگه خودت نگفتی که از رادیو اعلام کردن مدارس تعطیله؟ 
فقط مدارس مقطع ابتدایی و راهنمایی تعطیله و دبیرستان بازه 
_وااای عجب ضدحالی شد به جون خودم 
شوخی کردم بگیربخواب تعطیله 
و مامان نرگس این جمله رو طی یک هفته ی متمادی هرصبح تکرار کرد و منم از زجر پرتکرار و تحمیلی از جنس دخترانه های پنهانی رها شده بودم از طرف دیگه آسمون هم بی وقفه بارید تا ارتفاع برف به یک متر رسید 
اون غروب ، همه چی ساکت و مرموز بود، آیینه دروغگو شده بود و پای چشمام رو کبود و گودافتاده نشون میداد ، منم از خوردن قرص های آهن خسته بودم ، مامان نرگسی میگرن و سر دردهادردهاش اوت کرده بود و گفت؛
__بهاره برقهارو خاموش کن ، یه لیوان آب بیار برام ، هیچی رو صدا نده ، درب اتاق رو ببند ، پرده ها رو بکش تا نور نیاد داخل ، که دارم از سردرد هلاک میشم
•باشه مامان نرگسی جون . یه چیزی بگم؟
_بگو
•میشه من برم واسه شام نان بگیرم؟ 
_آفرین.. از کی تا حالا اینقدر خانم شدی که بفکر نان واسه شامی؟ 
• آخه میخوام بین مسیر ببینم میتونم از کیوسک زرده واسه خاله ثریا اینا زنگ بزنم !...آخه از ظهر مخابرات هم مث برق قطع شده
_آخه تو چرا اینقدر نادونی دختر!؟... خب وقتی تلفن ما قطع شده پس تلفن همگانی هم قطع هستش دیگه 
•خب حالا بزار برم ....
_برو ولی زود بیا 
 
همه جا تعطیل و خلوت بود بیش از یک متر برف نشسته بود ، و من تنهایی رفتم و نون باگت گرفتم و توی مسیر برگشت با یه پسر قدبلند خوش تیپ خوشگل چشم توی چشم شدم و اون یهو ماتش برد و من از عکس العملش خندم گرفت ، و اون اومد و همقدم با من یه چیزای عجیبی گفت و صداش بغض آلود بود ، حتی اسمم رو بلد بود و همش اصرار میکرد که اسمش شهروزه . و خب واسه من این اسم هیچ معنا و مفهوم خاصی نداشت ، اون خیلی سمج اما مودب بود و قبل از رسیدن به خیابان سفیدپوش شیک گفت؛
بهارخانم ، منم شهروز ، چطور یادت نیست ، هرروز میدیدیم همو ، خودت بهم پیشنهاد داده بودی و گفته بودی اسمت بهاره و پدرتون مهندسه و مادرتون معلمه مدرسه ی دانش هست ، چطو منو یادت نیست؟ منم شهروز. دوستم داشتی. عاشقم بودی ، یادت نیس؟؟؟؟. ...
که یهو از شنیدن این حرفهای عجیب خنده ام گرفت ،از طرفی هم شوکه شدم چون بغیر از اسم مدرسه ی مادرم همه ی حرفاش درست بود ، ولی من که هرگز با پسری دوست نبودم تا اینکه بخواد بهش ابراز علاقه کنم . و این احساس دوگانه سبب گیجی من شد از طرفی هم یه جور حس غرور دخترونه بهم دست داده بود چون بالاخره برای یکبارم که شده بعد از چند سال یه نفر پیدا شده که بهم توجه نشون بده ، ای کاش دوستام بودند و میدیدند که عجب پسر باکلاسی بهم علاقه نشون داده ، چون واقعا داشت جدی میگفتش و از اینکه بجا نیاوردمش با تمام وجود غمناک بود ، منم که دیگه داشتم به کوچه مون نزدیک میشدم و نمیخواستم کسی ببینه که یه پسر افتاده دنبالم ، یهو ایستادم و برگشتم سمتش ، خنده ام رو قورت دادم تا پررو نشه و گفتم بهش؛ 
برو پسرجون ، برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه ، که از من برات آبی گرم نمیشه ، در ضمن من توی عمرم با پسر غریبه ای دوست نبودم و نمیشم ولی نمیدونم اسمم رو کی بهت گفته 
_بهارخانم منم شهروز... واقعا میگی منو فراموشت شده؟ من سه ساله هر روز سه نوبت میام این خیابون تا پیدات کنم بعد شما منو از یاد بردی؟ 
 به دور و برم نگاهی کردم که کسی نبینه منو و بهش گفتم ببین دیوونه. خیلی خوب نقش بازی میکنی ، ولی نمیتونی منو سرکار بزاری تا بعد بری پیش دوستات و به من بخندی 
_نه ... نه... بهارجون یعنی بهارخانم اشتباه میکنی ، من نقش بازی نمیکنم ، بابا منم شهروز، مگه میشه منو نشناسی؟ دوستم داشتی عاشقم بووودی .... یادت نیس...؟
درحالی که نون باگت رو بغل کرده بودم و زیر بارش برف وسط خیابون خلوت و ساکت محله مون ایستاده بودم دچار فکرهای گوناگونی شدم که با سرعت نور در ذهنم میگذشتند و منم دنبال بهترین حدس و گمان بینشون بودم تا بتونم از واقعیت امر سردر بیارم ، از طرفی هم پسره از بس کامل شیک باوقار و محترم بود که با خودم گفتم محاله ممکنه چنین پسری بخواد با من دوست بشه ، و داره منو سرکار میزاره، از طرفی هم آخه چرا و به چه دلیل باید منو سرکار بزاره ، ؟... خب لابد با دوستاش شرط بسته که میتونه منو هالو فرض کنه و اوسکلم کنه ، تا این افکار در سرم میچرخید ، نگاهم مات و مبهوتش موند و انگار زمان آروم میگذشت و حتی دونه های برف آرام تر و نرم تر روی شونه ی پالتوی پسره میبارید ، رنگ کمربند ش با رنگ پوتین گردنی و چرمش ست و دسته و دگمه های شیک پالتوش مث سگگ کمربند و سگگ پوتینش هست و حروفی داخل پستوی یقه ی پالتوی شیکش نوشته شده که انگار اسمشه . کمی دقیق شدم ، گوشهام هیچ صدایی نمیشنید انگار پسره داشت یه چیزایی را با هیجان برام شرح میداد ، و در بیان حرفاش همش از حرکات ریتمیک و منحصربفردی توی دستو پاش استفاده میکرد ، که خیلی برام جدید و جذاب بود ، انگار هر کلمه ای غیر از بیان کردن صوتی از حنجره اش دارای یه مشخصه ی حرکتی توی اندامش هست و مثلا هربار کلمه ی ، بهار خانم ، رو که ادا میکنه همزمان مچ دستش با حالت جابجایی پاشنه ی پوتینش که تکیه گاهش رو عوض میکنه همراه میشه و مثل یه پسربچه ی شیرین چهارساله بیشتر از اینکه با دهانش حرف بزنه از حرکات دستش استفاده میکنه ، این چرا اینقدر متفاوته ، شاید بازیگره و دارند دوربین مخفی ضبط میکنند ، شاید مسافره و از خارج اومده که لباساش اینقدر شیکه ، چقدر باخانواده ست و محترم اما پس این چرت و پرت ها چیه که میگه؟ ووااای تازه فهمیدم چندتا از همکلاسی هام بهم خبرداده بودن که این دوتا خواهرای دوقلو و حسود بفکر انتقام از منن ، بخصوص که طی این ده دوازده سالی که با طراوت و ملاحت دوست و همکلاسی ام بارها شاهد نقشه های موزیانه شون بودم ، حتما ملاحت واسه همین امروز زنگ زده بود خونه مون و از مامان نرگس پرسیده بود که بهاره هنوز باهام قهره؟ حتما واسه اینکه انتقامش رو بگیره از بیمحلی های من کینه برداشته و اومده این پسره رو فرستاده تا باهاش دوست بشم و بعد بره به مامان نرگسم بگه تا منو خراب کنه و آبروم رو توی کلاس ببره ... توی همین فکرا بودم که یهو گوشهام سنگین شد و گرفت ، و سرمای نشستن یه دونه ی برف رو بروی صورتم حس کردم ، همزمان تا خواستم دهان باز کنم و بگم که از نقشه ی طراوت و ملاحت برعلیه خودم خبر دارم تا اینکه این پسره هم بفهمه که با اوسکول طرف نیست و من خودم ته سیاستمدارم و از هول حلیم نمی افتم توی دیگ ، که یهو صدای خش خش سرخوردن هجم زیادی از برف های نشسته روی پشت بام یه مغازه ی تعطیل بگوشم رسید ، انگار که دومتر مکعب برف از روی شیب حلبی سقف سربخوره و فروبریزه ، چنین صدایی یهو سکوت خیابان رو شکست و توجه ی منو پسرک رو به اون دست خیابون جلب کرد که انگار کلی برف انباشته طی چند شبانه روز بارش بی وقفه به یکباره بروی سر باجه ی تلفن همگانی فرو ریخته باشه ، و صدای شکسته شدن شیشه های باجه قابل تشخیص بود ، پسره آروم سرش رو سمتم چرخوند و در ادامه ی حرفایی که اصلا حواسم نبود و نشنیده بودمشون با درموندگی و غمگفت؛ یادت نیست؟ 
منم محکم و مطمين با صدای بلند گفتم؛ نه. یادم نیست، خر خودتی با اون ملاحت و طراوت بیشعور
یهو چشماش از تعجب درشت شد انگار سه کردم و سوتی دادم چون از دهان نیمه بازش و ابروهای بلندش که کمی بالا رفته معلومه که اصلا ملاحت و طراوت رو نمیشناسه . بعد بطوری که میخواست بگه متوجه ی منظورتون نشدم یکی از ابروهای بلند و خوشگلش رو داد بالا ، و همزمان چشماش رو ریز کرد ، گفت؛
_،پلیز ریپیت اگین ...
وااای خدا این چرا اینقدر راحت و بی مقدمه انگلیسی حرف میزنه ، برعکس من که اولش باید کلی فکر کنم تا بعد بتونم دو کلوم خارجکی بلغور کنم اون بی اونکه بخواد مکث و تاخیر کنه بطور روان انگلیسی حرف میزنه یهو خیلی بی ربط بهم گفت 
برو عقب ، برو عقب ،اینجا نباید بایستی ، چون مبتلا به تقدیر میشی و برف سقف فرو میریزه سرت 
منم با اینکه اصلا نفهمیدم این چرت پرتا چیه که میگه ، به حرفش گوش کردم و چند قدم رفتم کنارتر ، و اون هم دقیقا اومد سرجایی ایستاد که چند لحظه پیش من ایستاده بودم ، نمیدونم چرا همیشه حرفام برخلاف احساس درونی منه .درحالیکه وانمود به بی اعتنایی میکردم ولی دلم براش غش رفته بود ولی با خشم گفتم:
 مگه خودت ناموس نداری که دنبال خواهر مردم می افتی ، برو گورت رو گم کن عوضی
  زول زدم توی چشماش و اخم کردم که بوضوح دیدم چشمش اشکین شد و خون افتاد ، من نگام عمود بر قامت بلندش رفت بالا و به لمه ی سقف مغازه ای نگاه کردم که زیرش واستاده بود تا خواستم بهش بگم دیر شد و صدای فروریختن هجم زیادی از برف برسرش سکوت رو جر داد ،منم دلم خنک شد و گفتم حقت بود ، چوبه خدا همیشه بیصداست 
خیلی فاصله گرفته بودم که قبل از پیچیدن توی کوچه مون یه نگاه کردم ، هنوز پا نشده بود ، اومدم رسیدم درب خونه ، کلید رو انداختم توی قفل و باز رفتم یه سروگوشی آب بدم تا بلکه چیزی دستگیرم بشه ، و بتونم بفهمم این ماجرا از کجا آب میخوره ، یواشکی از پشت تیرچراغ سر کوچه نگاه ردم ، پا شده بود و وپالتوش رو در اورده بود تا برفهاش رو بتکونه ، اندام ورزیده و بازوهاش خودنمایی میکرد عجب کمر هفتی داره حتما ورزشکاره ، ولی موههای صاف و بلندش از موههای منو مامان نرگسم هم بلندتره 
 اخه خدا مثلا من دخترم و اون پسر ، درعوض چشم و ابروی اون رو ازمن قشنگ تر خلق کردی ، رنگ مژه های بلندش با رنگ ابروهای خرمایی و موههای بلندش همرنگ بود ، حتما کلی نامزد داره ، اون اگه یکبار منو صبح لحظه ی بیدار شدن ببینه فرار میکنه میره توی افق محو میشه 
خدا شانس بده حتی جای شکستگی توی صورتش سبب زیباییش شده و کنج لبش یه خط ریز و جذاب بچشم ادم میخورد ک معلوم بود ردپای زخم یا شکستگی کوچکی از بچگیش هست ، آخه خدا این همه خال توی صورتم گذاشتی و یکی از دیگری بی ربط تر و زشتتر اما اون پسره یه خال خوشگل روی گونه ی سمت راستش داشت مثل یه قلب کوچیک ولی وارونه ،انگار عدد پنج رو کمی کج فرض کنم .، اصلا از کجا معلوم که خال واقعی بوده باشه؟ 
شب به این فکر میکردم که حروف نوشته شده توی پستوی پالتوش چه مفهومی داشت ، حتما اسم و فامیلیش بود ، من چنان زیرکم که مو رو از ماست میکشم بیرون، فقط نمیدونم جورجیو اسم کوچیکش هست یاکه اصلا جورجیوآرمنیو کمپلت اسم خانوادگیشه و لابد اسم کوچیکش همونه ک صدبار گفت .
_،بهاره.. کمتر مثل دیوانه ها با خودت حرف بزن ، بیا سفره ی شام رو بچین 
• دارم شیمی میخونم ، با خودم که حرف نمیزدم ، مگه دیوانه ام 
_آره ارواحه عمه ات ... غروبی که نون گرفتی اومدی درب کوچه رو بازکردی ، دوباره مثل موش چرا از زیر دیوار پابرچین و دزدکی رفتی و داشتی یواشکی ته خیابون رو دید میزدی ؟
• هیچی !...  
_ بعد ک برگشتی پای درب کوچه ، باز مث خول و دیوونه ها داشتی پنج دقیقه پچ پچ با خودت قرقر میکردی ، میخوای بگم داشتی چیا میگفتی؟ داشتی میگفتی چرا فلانی عله بلعه جیمبلعه ، و خوشگله و من درعوض ...'
• واااا؟ شما چطوری شنیدیش
_ از آیفون خونه. ، حالا بیا سفره شام رو بچین  
• باشد اومدم مامان نرگسی...
 
سرشبی ، شروع کردم با خودم حرف زدن و قرقر کردن از دست شانس بدم ، اینبار ولی توی دلم حرف زدم اونم بیصدا و زیر پتو ، خب آخه کلی نقص و کمو کسر در چهره ام داشتم تا بخوام مثل دخترای خوشگل بشم ، اولا که نمیدونم چرا دندانهام هرکدوم نسبت به بغلیش زاویه دار بود و مامان نرگس میگفت چون توی بچگی موقع دندان در اوردن از بس که زبون زدم به دندان هام که هر کدوم یه طرف متفاوت رشد کردن ، ولی بابت دندون های نیشم بعد کلی هزینه قراره پلاک سیمی نقره بزارم تا بره عقب . روی صورتمم از حوادث دوران کودکی یه سری یادگاری مونده ، که جای شکستگی و بخیه هاش هنوز باقی مونده ، ریزش موههای کم پشتم هم خیلی منو غمگین میکنه ، که دکتر میگفت دلیلش قرص های سدیم هست که بخاطر تیرويیدم میخورم ، اون غروب برفی ، نمیدونم چرا بگوشم صدای ناقوس کلیسا شنیده شد در حالیکه هجده بار تکرار شد اما غیر من هیچکی نشنیدش ، ، همش این جمله ی پسره توی سرم میچرخید
بهاره منم ، شهروز. یادت نیس؟ با هم دوست بودیم ، و تو دوستم داشتی. یادت نی؟ 
شب خوابیدم و نیمه شب خواب عجیبی دیدم ، خواب دیدم که مادربزرگ مرحومم با چادر سفیدش اومده و بهم میگه
*بهاره جون ، دخترم از هر دست بدی از همون دست میگیری ، هرچی خوب و بد با یه دست بدی به کسی ، شک نکن همون قدر از دست دیگه ات میگیری 
و من خندیدم گفتم
مادرجون چی چی میگی؟ ضرب المثل رو خراب کردی ، طوری پیچوندیش به دور هم که گره ی کوری خورد ، و هرگز دیگه مثل روز اولش نمیشه ، آخه با ضرب المثل بیچاره چیکار داشتی
_ دخترجون تو سعی کن زندگیت گره ی کوری نخوره که هرگز مثل روز اولش نمیشه...
یهو هراسان از خواب پا شدم ، و بی مقدمه جرقه ای توی ذهنم زده شد و واقعا بشکل غیرمعمولی صدای پسرکی که غروب دیده بودم در گوشم تکرار شد ، و از هزارتوی خاطراتی که به فراموشی سپرده بودم یهو پیداش کردم ، اره اون خودش بود ، اره اون شهروز بود ، ولی خیلی بزرگ شده ، طی سه سالی که ندیدمش تبدیل به یه مرد کامل شده ، ولی من حتی یک سانتیمترم بلندتر نشدم .    
 
آره مطمينم که خودش بود چون من توی عمرم فقط یکبار با یکی که هرروز میدیمش توی مسیر مدرسه و از روبرو ودرخلاف جهت مسیرم می اومد و لحظه ای با من چشم توی چشم میشد و رد میشد چندتا جمله همکلام شده بودم و پز داده بودم که پدرم مهندسه و مادرم معلمه ، اما نه تازه یادم اومد بهش دروغکی گفته بودم مادرم مدیره و اونم گفته بود پدرش مهندسه و دوهزار تا معدنچی زیر مظرش کار میکنن . و به شوخی گفته بود که مادرشم مدیره اما مدیر آشپزخونه شون . یادش بخیر سه سال هر روز از کنار هم رد شدیم و چشم توی چشم ، اما تنها سه یا چهار جمله باهم حرف زدیم ، ولی یادم نمیاد که گفته اشم که دوستش دارم ، تنها دوبار بهم نامه داده بود که خیلی خوش خط بود منم داده بودم رفیقم طراوت تا با خط خوشش برام یه چیزایی بنویسه ، و بعد عطرش زده بودم کاغذ کاهی رنگ رو و حتی یه پر کوچولو هم لای کاغذ گذاشته بودم و حین عبور از مسیر مشترک یهو و بی مقدمه داده بودم دستش . باید با ملاحت یه جوری باز آشتی کنم تا از خواهرش طراوت بپرسه که سه سال پیش خردادماه سوم راهنمایی مگه چه چیزایی توی اون کاغذ نوشته بود؟ اخه چطور خودم نخونده بودمش ، ولی خب قرار بود دو سه بیت شعر خوشل موشل با خط خوشش بنویسه ، همین و بس  
روز جدیدی رسید و قرار شد پیاده و تنها تا محله ی سرخ و یه سری به خونه ي خاله ثریا بزنم چون بخاطر بارش سنگین إرف طی یک هفته ی اخیر کل رشت به کما رفته بود و تمام مسیرهای ارتباطی و حمل و نقل مختل و بلااستفاده شده بود ، از کوچه خارج شدم به آسمون نگاه کردم ، ابر لجباز محو شد ه بود، باریکه ای از نور لابه لای شاخه های بی برگ به کیوسک زرد تلفن سکه ای در اون سمت خیابون میتابید و من در 
 
 
 
چندسال بعد.....
 
 پس از کلی خاطرات خوش و لمس حس خوشبختی در کنار شهروز یهو خوشی زیر دلم رو زد ، و باز برای بار سوم بهش خیانت کردم و اون گفت 
دلمو شکستی ، بهار دفعه ی قبل توی کافی شاپ روی سرامیک نشستی و به پام افتادی تا ببخشمت اینبار چی میخوای بگی؟  
منم با اینکه میدونستم شهروز بیش از حد عاشقمه و خوبه اما از اینکه همیشه مامان نرگسم تعریفش رو میکنه و منو سرکوفت میزنه خسته شدم ، و بی دلیل حرفای چرت پرتی گفتم که خداییش اشتباه بود ، بهش گفتم
میدونی چیه شهروز، تو پدرت که فوت شده ، هیچ برادری هم ک نداری ، تمام فکوفامیلات هم که خارج از کشورند ، توی این شهر هیچ دوست و آشنای بدرد بخوری هم که نداری ، خونه تون هم که مثل ما توی مرکز شهر نیست و وسط محله ی ضرب ، نشستید که پر از خلافکاره ، اصلا چرا باید باهات ازدواج کنم؟ از این لحظه تو واسه خودت. ،منم واسه خودم .
بی دردسر با شهروز بعد پنج سال به هم زدم ، و ازدواج نکردم چون اون خیلی ازم سرتر بود و عشق زیادش دلم رو میزد ، هزارهزار خطا میکردم ولی نادیده میگرفت و همیشه عاقل بود و بیش از حد برام زیاد بود من دلشو شکستم و با علی آشنا شدم و خواستم زندگیم رو دست تقدیر بسپارم ، و اما علی ، ....
اون واقعا پسر مورد علاقه ام بود ، ما همدیگرو توی دانشگاه دیدیم برخلاف شهروز نه اهل عشقو عاشقی بود و نه اهل دیوونه بازی . شهروز حاضر بود بخاطر تا کوه قاف بره اما وقتی به علی گفتم
یه لیوان آب سرد برام میریزی توی لیوان قرمزه برام بیاری. با سردی جواب داد
_،نه. چون پررو میشی و عادت میکنی .
من برای اولین بار توی اون لحظه تونستم یه دلیل خوب برای انتخابم پیدا کنم . چون علی واقعا مرد بود، اما وقتی اینو به هرکسی گفتم همگی یه جور واکنش نشون دادن. مثلا پوزخند زدند یا پرسیدند
مگه شهروز مرد نبود؟
منو علی ازدواج کردیم و سالای اول زندگیمون خیلی بد نبود. اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.
می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه میخوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.
تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به روم و گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟ 
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم: من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم. 
علی که انگار خیالش راحت شده بود؛ یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد. 
گفتم: تو چی؟ 
گفت: من؟ 
گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟ 
برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب نداد و گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد، خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوست داره. 
گفتم: پس فردا میریم آزمایشگاه. 
گفت: موافقم، فردا بریم. 
و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟
هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره.
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلی آسون تو چهره هردومون دید. 
با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب آزمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.
بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم. 
دستام مثل بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم. 
علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو. ازم پرسید جوابو گرفتی؟ 
که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی.
روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد. تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟
اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم. مگه گناهم چیه؟ من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم. 
دهنم خشک شده بود و چشام پر اشک. 
گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری. گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟ 
گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم.
نخواستم بحثو ادامه بدم. دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم. 
من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت: میخوام طلاقت بدم یا زن بگیرم! نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم.
دلم شکست. نمی تونستم باور کنم 
دلم شکست و تازه فهمیدم مفهوم دل شکستن چیه ، نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پشت پا زده. 
دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوم بود. درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.
احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.
توی نامه نوشته بودم: 
علی جان، سلام 
امیدوارم پای حرفت وایساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا میشم .
میدونی که میتونم. دادگاه این حقو به من میده که از مردی که بچه دار نمیشه جدا شم. وقتی جواب آزمایشا رو گرفتم و دیدم که عیب از توئه باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جا پاره کنم. 
اما نمیدونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه. 
توی دادگاه منتظرتم
 از خونه، اومدم بیرون و حین عبور از خیابون شیک یهو با دیدن شهروز خشکم زد و ماتم برد ، انگار منو نشناخته بود ، پاهام رو تند کردم تا همقدم بشم باهاش ، صداش کردم ؛
شهروز ، آقا شهروز ... منم بهار
برگشت با حالتی متعجب منو نگاه کرد و به حدی بامن غریبه بود که یک لحظه به تشخیصم شک کردم ، چون واقعا ماتش برده بود و با تعجب پرسید
ببخشید شما؟ من شهروزم ولی نمیدونم اسمم رو چطور حدس زدید اما من به هیچ وجه حضور ذهن ندارم 
_منم بهار.. شهروز چطور ممکنه منو نشناسی ، عاشقم بودی دوستم داشتی یادت نیست؟
    شهروز که از اولشم منو خوب شناخته بود ، دیگه طفره نرفت ، و خنده ی تلخی نشست روی چهره اش ،نگاهش رو از نگاهم میدزدید ، اما برای یک لحظه که چشم توی چشم شدیم اشک توی چشمش حدقه زد ،  
_خنده ام گرفت، گفتم یادش بخیر ، چه روزایی بود ، حتی دقیقا من توی نقطه ای واستادم که اون روز برف ریخت سرت ، و من بهت گفتم حقت بود ، چوب خدا صدا نداره ، یادته؟ بعد واسه اینکه جو رو عوض کنم گفتم :
خب شانس آوردیم الان برف نیست ، وگرنه بهمن می اومد و منو میبرد 
شهروز سرش رو آورد بالا گفت ؛
بهار ازدواج کردی ، و من برات آرزوی خوشبختی میکنم ، اما هرگز نفرینت نکردم ، درعوض فقط نتونستم بعد رفتنت بسپرمت دست خدا و حواله ات دادم دست خدا ، تا هرچی با اعمالت کاشتی ، همون رو برداشت کنی ، 
شهروز چشمش اشکین شد و خون افتاد و رفت ، خواستم برم دنبالش که بی توجه به خلوتی خیابون و سرعت خودروهای در تردد وارد عرض خیابون شدم و صدای جیغ ترمز ماشین آخرین چیزی هست که قبل از فلج شدن به یاد دارم ، 
نمیدونم چرا همش فکر میکنم که صدای خودم توی هجده سالگی توی گوشم میپیچه که بعد ریختن برفای روی بوم برسر شهروز داره میگه ؛ حقت بود ، چوب خدا همیشه بی صداست ....
 
الان هم دو سال از طلاق غیابی من از علی میگذره ، و شهروز قراره باز منو واسه جلسه ی فیزیوتراپی ببره بیمارستان گیل ، شاید امروز ازش تقاضا کنم تا در حد یه داستان کوتاه ، قصه ی منو به خط بکشه ، آخه میگند که هر قصه که به خط بشه از غصه هاش کم میشه ، خودم هزاربار سعی کردم اما بلد نیستم تا بنویسم ، همش غرق جزيیات میشم ، و از قصه جدا ، باید بهش سفارش کنم که راجع به لخته ي خون توی قسمت آیینه ای مغزم هیچی ننویسه ، صدای زنگ آیفون میاد
حتمی شهروزه ، با اینکه مامان نرگسی بهش کلید داده ولی همش یطوری رفتار میکنه که انگار غریبه ست 
•مامان نرگسی سریع آیفون رو بزن ، درب رو باز کن 
__بهاره پس کی میخوای عقل پیدا کنی ؟ لااقل آماده میشدی تا پسرک طفلکی به زحمت نیفته 
• واااا من که زحمت نیستم مامان نرگسی !... من رحمتم براش ، برکتم براش ،خخخخ  
__آره ارواحه عمه ات !... 
•مامان نرگسی توجه کردی تازگیا شهروز در حال پسرفته ، قبل اینکه سرم رو جراحی کنم ماشینش خیلی شیک و مجلسی بود اما الان مث یه راننده خطی رشت به تهران شده و سمند زیرپاشه ، فقط یه لونگ قرمز کم داره تا ا اون رو با مسامسافرکشاشتباه بگیره خخخخخخخ  
_ ههههی بهاره دنیا رو آب ببره تورو خواب میبره ...
(مامان نرگسی میگفت که توجه کردی چشاش غم داره ؟ توجه کردی دیگه نمیخنده؟) 
•منم پرسیدم؛ کی؟ 
__ اونم با عصبانیت گفت_ ؛ عمه ات
•ولی من که اصلا عمه ندارم ...... دلم حوص بستنی کرده ببین شاید بعد فیزیوتراپی تونستم بندازم گردنش تا بهمون یه بستنی بده ، راستی یادم رفت بپرسم که هزینه های جراحی سرم رو چطوری تهیه کرده مامانی ؟.
__ آخه دخترجون پس کی میخوای این عادتت رو بزاری کنار ؟بازم داری با خودت حرف میزنی که؟......
 
 
 
 
               شهروز براری صیقلانی شهریور 1392 
         سرکارخانم بهار _ف_تهرانی الوعده وفا 
اینم داستان شما.         
آرام در کنار معبودت بیارام 
تمام ناگفته ها را آنجا با هم خواهیم گفت. .  
 

برچسب‌ها: داستان پانزدهم, تاثیر تاخیر, تاثیر تصمیم, تحمیل تقدیر
[ ] [ ] [ شهروز براری صیقلانی ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

  با آرزوی بهترین ها
امکانات وب
www.dactan.blogfa.com